تبليغاتX
برای همسرم... عشق پاک و مقدس من!
گفته ها و ناگفته های من با او، که تمام زندگیم است
 

سلام عزیزم! سلام عزیزترینم!

سلام فرشته آسمونی!

سلام به اون چشمای قشنگت که یه دریای عشقه!

سلام به قلب پاکِت که پر از محبته!

سلام به دستای ظریفت که از مهربونی گرمِ گرمه!

 

هنوزم که هنوزه وقتی میخوام باهات حرف بزنم قلبم به شدت می تپه!

هنوزم وقتی زمان دیدار نزدیک میشه تو پوست خودم نمی گنجم!

هنوزم وقتی تلفن زنگ میزنه آنچنان شوری تو قلبم ایجاد میشه که...

 

از خدا می خوام این طراوت و تازگی در عشق رو تا آخر عمر٬ تو دل ما زنده نگه داره.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1384   توسط عاشق بیدل
 

این عکس برای من خیلی جالبه٬ کلی از خاطرات رو زنده می کنه.

با دیدن این عکس یاد اولین روز آشناییمون می افتم٬ که برای عید دیدنی اومده بودیم پیش شما.

با دیدن این عکس یاد روز عقدمون می افتم٬ که هنوز دلهامون اونقدر به هم نزدیک نشده بود.

با دیدن این عکس یاد دستهای گرم و مهربون تو می افتم که برای اولین بار دستامون رو تو دستای هم گذاشتیم.

با دیدن این عکس یاد پیمانی که با هم بستیم می افتم و قولهایی که بهم دادیم...

قول دادیم که تا آخر با هم و برای هم باشیم٬ در شادی و غم...

قول دادیم که همیشه عاشق هم باشیم٬ تا ابد...

قول دادیم که هیچ وقت هیچ حرفی رو تو دلمون نذاریم تا خدای نکرده یه وقتی از زیادی انباشته ها دیگه ندونیم از کجا شروع کنیم...

و قول دادیم که کاری نکنیم که خدای مهربون اَزَمون ناراضی بشه...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آذر1384   توسط عاشق بیدل
 

اگر چشمان من دریاست                                       

تـویی فــانوس شبهـایش                                       

                                       اگــر حرفی زدم از عشـق

                                        تــویی معنــا و مـفهومش

از وقتی که تو رو پیدا کردم یا بهتر بگم٬ از وقتی که خدا تو رو به من داد٬ زندگیم عوض شده٬ نگاهم به زندگی عوض شده...

آخه عشق وارد زندگیم شد٬ آخه دارم با یه فرشته آسمونی زندگی می کنم...

احساس می کنم خیلی بزرگ شدم٬ چون عاشق شدم٬ چون تونستم یکی رو تو قلبم جا بدم٬ چون تونستم زندگیم رو با یکی دیگه قسمت کنم...

احساس می کنم خیلی قوی شدم٬ چون عاشق شدم٬ چون دیگه تنها نیستم٬ تو هم با منی٬ و نیروی بی پایان عشق محافظ ما هست...

 

و به قول تو:

همیشه فکر می کردم خدا خیلی دوستم داره که هر چیزی رو که واقعا ازش خواستم٬ بهم داده... ولی از وقتی که خدا تو رو به من داده دیگه فکر نمی کنم٬ مطمئنم که خدا من رو خیلی دوست داره...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1384   توسط عاشق بیدل
 

سلام عزیزترینم!

همیشه دلم می خواست٬ یکی باشه (غیر از پدر و مادر) که بتونم بدون رو دربایستی و خجالت حرف دلم رو بهش بزنم٬ باهاش درد دل کنم٬ رازهای دلم رو باهاش درمیون بذارم - و البته با اطمینان و اعتماد کامل بهش - و اون سنگ صبورم باشه...

تا هر وقت دلم تنگ میشه و می گیره٬ تا هر وقت درونم آشفته و پریشون هست٬ اون یه نفر نازم رو بکشه و دلداریم بده و منو آروم کنه...

و مطمئنا اون یه نفر غیر از تو نمی تونست باشه.

گهگاهی که با خودم تنها می شینم و فکر میکنم٬ می بینم که خدا چقدر منو دوست داره که یه همچین موهبتی رو به من بخشیده٬ آیا من اصلا لیاقتش رو دارم یا ....

همیشه از خدا میخوام که به هر دوتامون کمک کنه که بتونیم اونطور که اون میخواد زندگی کنیم و محبت رو جوری تو دلامون قرار بده که هیچ وقت٬ هیچ کس نتونه اون رو حتی یه ذره کم رنگ کنه.

هر روز که میگذره٬ احساس نیاز من به تو شدیدتر میشه٬ چون دوسِت دارم و مطمئنم که این عشق٬ کاملا پاک و صادقانه و از صمیم قلبم هست.

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 آذر1384   توسط عاشق بیدل
 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آذر1384   توسط عاشق بیدل
  ثنا
 

ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش

دلـــم از عشوه شـیرین شکـــرخای تــو خوش

هـــمچو گلــبرگِ طَـــری هست وجود تو لطیف

هـــمچو ســــرو چمن خُــلد٬ سراپای تو خوش

شیوه و نـــاز تــو شــیرین٬ خط و خال تــو ملیح

چشم و ابــروی تــو زیبــا٬ قـد و بـالای تو خوش

هــم گلــستان خیــالــم ز تـــو پر نقش و نگــــار

هـم مشـام دلــم از زلف سمن ســای تـو خوش

در ره عــشق که از ســـیــل بــلا نـیست گـــذار

کـــرده ام خـــاطر خــود را به تمنـــای تـو خوش

شُکـــر چـشم تـــو چــه گـویم کـه بِـدان بیماری

می کــنـد دردِ مـــرا از رخ زیـبـــای تـــو خـــوش

در بیـــابـان طلب گــــرچه ز هــر سو خطریست

می رود حــافـظ بی دل به تـــولای تـــو خــوش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آذر1384   توسط عاشق بیدل
 

عزیزم! یادته همش میگفتم که دوست دارم گریه کردنت رو ببینم...

نمی دونم چرا٬ ولی همیشه فکر می کردم چون گریه اوج احساسات هست٬ می خواستم بدونم با دیدن اون صحنه چه حسی بهم دست میده...

همیشه این تصویر تو ذهنم هست بود وقتی داری گریه میکنی سرت رو زانوهام باشه٬ یا تو آغوش من و سرت روی شونه هام٬ تو رو نوازش کنم...

ولی دیشب که پشت تلفن گریه کردی٬ این احساس اونقدر رو من تاثیر گذاشت که دلم شکست و ناراحت شدم که...

دیگه دوست ندارم گریه هات رو ببینم٬ چون نمی خوام هیچ وقت ناراحت باشی... چون خیلی دوسِت دارم... چون...

آخه تو یک فرشته ای که خدای مهربون از آسمون برای من فرستاده و پیش من امانته...

نمی دونم چقدر٬ یه دنیا؟ نه... خیلی بیشتر از خودم؟ نه... از زمین تا عرش؟ نه... اصلا نمی دونم چقدر دوست دارم...

اینو می دونم که                             

         بدون مرز٬ عـاشقتم 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آذر1384   توسط عاشق بیدل
 

بیا تا دست در دستت بساط غم بر اندازم

بیا تا چشم در چشمت نظر بر ساغر اندازم         

بیا کز آن لب لعلت بنوشم آن می دُردی

کمند زلف مشکینت به حق اندر سر اندازم         

بیفشان زلف مشکینت٬ پریشان عطر گیسویت

بیا با آن رخ گلگون٬ بساط می بر اندازم          

سروده شده در مهرماه ۱۳۸۴

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1384   توسط عاشق بیدل
 

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم

 

بر گرفته از وبلاگ «آنچه پاک است عشق است»  

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1384   توسط عاشق بیدل
 

شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد          تـو بیــا کــز اول شب در صبــح بــاز بـــاشد

عجب است اگـر توانم که سفر کنم ز کویت          به کجــــا رود کـبوتـر که اسیر بـــاز بــاشد

ز محبتت نـخــواهـم کـه نظـر کنـم به رویت          کـه محب صـــادق آنست که پـاکــباز بـاشد

به کرشمه عنایت نظــری به سوی مــا کن          که دعــــای دردمـندان ز سـر نیـــاز بـــاشد

چـه نمــــاز باشد آنرا که تو در خیـال بـاشی          تـو صنـم نـمی گــذاری که مرا نمــاز بــاشد

اگــرش چو بـاز بینی غــم دل مگوی سعدی          کـه شب وصــال کـوتـاه و سخن دراز بــاشد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1384   توسط عاشق بیدل
 

در عشق واقعی اندیشه ترس وجود ندارد٬ چون حس تملکی نیست که ترس آفریند و هیچ چشمداشتی نیست که اسارت به بار آورد.

عشق الهی یعنی رهایی٬ یهنی رها کردن و رها شدن و از آزادی و شادی و آرامش دیگری لذت بردن و مشعوف شدن.

لذت واقعی عشق در درک مفهوم آن است که سرانجام مَنیّت را از بین می برد و به یکی شدن می انجامد٬ آنجا که «من» و «تو» مفهومی ندارد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1384   توسط عاشق بیدل
 

خوشحالم وقتی تو خوشحالی...

غمگینم وقتی تو غم داری...

تو نیمه گم شده من هستی که حالا اونو پیدا کردم...

حالا دیگه کاملا معنی «هُنَّ لِباسٌ لَکُم و أنتُم لِباسٌ لَهُنَّ» رو درک میکنم و بهش یقین دارم...

و این جمله رو بارها با خودم تکرار میکنم: «تو در منی٬ نه من مانده در حصار بدن»

احساس پاک و مقدس عشق و دوست داشتن اونقدر قشنگه که من حاضر نیستم اون رو با هیچ چیز عوض کنم!

و این عشق مقدس٬ یک هدیه آسمونیه که خدای مهربون اونو به واسطه تو به من بخشیده.

گاهی اونقدر از این حس سرشار میشم که دوست دارم داد بزنم و فریاد بکشم: «آهای! من عاشقم٬ عاشقی که حاضره همه چیزش رو برای معشوقش بده...»

آره! من عاشق توام٬ دیوونه توام ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1384   توسط عاشق بیدل
 

می دونی که تحمل این دوری چقدر برام سخته٬ چون خودت هم بهش مبتلا هستی...

می دونی تنها بودن تو یه شهر غریب چقدر سخته٬ تازه اونم وقتی که یه نفر رو داشته باشی که باهاش درد دل کنی ولی کنارت نباشه...

می دونی چقدر دوست داشتم الان کنارم بودی و من اون موهای قشنگ رو نوازش می کردم...

می دونی چقدر دوست داشتم الان اینجا بودی و من تو رو محکم در آغوش می گرفتم و یواشکی زیر گوشت میگفتم: تا بینهایت دوسِت دارم

آره! تو می دونی٬ منم می دونم... اما چکار میشه کرد؟ کاری جز صبر از دستمون بر نمیاد...

فقط یه چیزی بهت بگم که دلم اصلا برات تنگ نمیشه! آخه تو دلم رو بردی٬ آخه تو همیشه جلو چشمهام هستی...

خدایا کمکمون کن که تحمل این دوری برامون راحتتر بشه!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1384   توسط عاشق بیدل
 

آنگاه که ابرهای تیره غربت بر دلم سایه می افکند٬

آنگاه که سرمای فراغ و دوری از تو تا مغز استخوانم رسوخ می کند٬

آنگاه که در شب تاریک تنهایی یارای نفس کشیدنم نیست٬

آنگاه که ریشه وجودم در کویر سوزان غفلت می خشکد...

 

 نام زیبای تو٬ یاد شیرین تو و خاطره دل انگیز تو

ابرهای تیره را به کناری می راند و خورشید عشق را نمایان می سازد٬

سرمای سخت فراغ را به گرمای دلپذیر وصال مبدل می کند٬

هوای تازه را در رگهایم جاری می سازد٬

و سر سبزی و شادابی را به وجودم باز می گرداند.

 

برای همیشه با من بمان.

+ نوشته شده در  شنبه 19 آذر1384   توسط عاشق بیدل
 

هر صبح گونه هایت را به نسیم بسپار تا بوسه هایی را که با او به سویت رهسپار کردم به مقصد برسد.

 

 « تا بینهایت عاشقتم »

+ نوشته شده در  شنبه 19 آذر1384   توسط عاشق بیدل

با تو رنگها بیدار می شوند٬

با تو عشق معنا می شود٬

با تو خورشید٬ هر صبح به من لبخند می زند٬

با تو ماه٬ هر شام تلالؤ نقره فامش را نثارم می کند٬

با تو دنیا برایم زیباست٬

با تو زندگی جریان می یابد٬

با تو خدا را بهتر می فهمم و او نیز مرا بیشتر دوست خواهد داشت.

و بدون تو ...

                   من نیستم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1384   توسط عاشق بیدل
  مست
 

آنقدر مست تمنای وصالت هستم

که اگر لحظه ای چشم بر هم بنهم

و تو را

در شب تشویش و پریشانی افکار بلندم

گم و ناپیدا بینم٬

دگرم نای گشودن نیست.

و تو میدانی

قلب در سینه من

سخت در کار است

که مرا باز به رویای قشنگم

-یعنی تو-

برساند آرام.

سروده شده در: مهرماه ۱۳۸۴

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1384   توسط عاشق بیدل
 

عزیز دلم!

درسته که فاصله مون از هم زیاده٬ ولی قلبهامون باهمند.

درسته که تو اونجایی و من اینجا٬ ولی تو همیشه بامنی.

درسته که دور از تو زمان خیلی کند میگذره٬ ولی خوشحالم که تمام اون لحظه ها با یاد تو سپری میشه.

درسته که از دوری تو دلم تنگه٬ ولی خوشحالم که تو رو دارم.

درسته که ...

از زمین خاکی تا عرش اعلی دوستت دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1384   توسط عاشق بیدل

«تو را من دوست میدارم»
به جان ودل، به سر تا پا
ندانم تا کجا تا کی

برای من همین بس
که قلبم
گل زیبا و عطرآگین عشقت را به بر دارد.

دوست دارم: صدف باشم
تا تو همچون مروارید
سخت و تنگ
در آغوشم بیاسایی،
و یا آیینه ای شفاف
که روی نازنینت را بخاطر -نیک- بسپارم،
و یا مهتاب تابان شب
که نور و زیباییش را
به لطف نور و گرمای وجود همچو خورشیدت مدیون است.

ولی نه...
من همان عاشق ترینِ تو -همان محبوب شیرین-
که از برق نگاه و ناوک مژگان و ابروی کمانش
برده برق از مردم چشم و
روان کرده به دل خون و
فراری داده هوش از سر.

تحمل میکنم من داغ هجران را
چرا؟
چون...
«تو را من دوست میدارم»

سروده شده در خرداد 1384
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1384   توسط عاشق بیدل
ما دومسافریم٬ یکی از دیار بالا و دیگری هم از دیار بالا.

سالها همسایه بودیم٬ بی هیچ نگاهی و کلامی.

ولی حالا...

ما دو مسافریم از دیار بالا که از خانه دور افتاده ایم و دست تقدیر ما را همسفر کرده است٬ در راهی بس طولانی و پر خطر.

وقتی بهم رسیدیم٬ میدانستیم که راه درازی را پیموده ایم٬

و دانستیم که مقصدمان نیز یکیست٬ آن بالا... مبدأ خورشید...

و من حس کردم که سالهاست که تو را میشناسم تو نیز.

وقتی برای استراحت توقف کردیم و کوله بارمان را گشودیم٬ من دیدم چیزهایی را که به دنبالشان بودم در کوله بار توست و تو نیز چنین دیدی.

من خریدار تمام داشته هایت شدم و تو هم فروشنده٬ تو خریدار کوله بار من شدی و من هم فروشنده.

دو مسافر٬ دو همسفر٬ دو شریک ...

چیزهایی بود که برای ادامه سفر باید در کوله بار هردوی ما می بود:

عشق٬ همدلی٬ گذشت... اینها را تقسیم کردیم٬ منصفانه.

و من سرخوش از این معامله و تو هم.

و هر بار که در چشمان هم مینگریم٬ همه چیز را با صدای بلند میخوانیم. و نگذاشتیم که پرده تزویر و حجاب نیرنگ ما را از دیدن چشمان هم محروم کند.

ما دو مسافر بودیم٬ یکی از دیار بالا و دیگری هم از دیار بالا.

ولی حالا همسفریم٬ دست در دست هم و با چشمانی باز.

و ما میدانستیم که روزی همسفر خود را پیدا خواهیم کرد٬ چون «او» میخواست٬ همانطور که شد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1384   توسط عاشق بیدل

 

یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوبٍ

سلامی چـو بوی خـوش آشــنـایی         بــدان دیــــده مـــــردم روشـــــنـایـی

درودی چــو نــور دل پــــارســـــایـان         بــدان شــمع خلــوتـگه پـــارســـایی

نمی بینم از همدمان هیچ بر جـای        دلم خون شد از غصه ساقی کجایی

می صوفی افکن کجا می فروشند          که در تـــابم از دست زهــــد ریــایی

بیــــامـــوزمت کـــیـمـیـای سـعادت          ز هــم صحبت بـــد جــدایی جـدایی

مکن حــافظ از جـور دوران شکـایت          چه دانـــی تــو ای بـنده کــار خدایی

 

عشق من سلام! آرامش زندگیم٬ مونس لحظه های تنهاییم سلام!

و سلام به همه دوستان عزیزی که از این وبلاگ دیدن میکنن!

اینجا میخوام هر حرفی که تو دلم مونده و نتونستم به بزرگترین عشق زندگیم بزنم(حالا به هر دلیلی. یا واقعا نتونستم٬ یا موقعیتش پیش نیومد یا ...) بنویسم.

این حرفها رو بنویسم تا هم خودم سبک بشم و هم اون بخونه و لذت ببره و بدونه که چقدر دوستش دارم!

امیدوارم با نظراتتون به من کمک کنین تا مطالب پربارتر و قشنگتری رو بنویسم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آذر1384   توسط عاشق بیدل
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
بايگاني


درباره وبلاگ
من عاشقم، عاشق بیدل، کسی که میخواد با عشق پاک به یک آدم پاک به اون عشق واقعی برسه...

حرفهاي قشنگ
دوستان خوب

لینکستان عاشقان
فرشته کوچولو
یک عشق مقدس
دو همنفس
مسافر راهی
قند پارسی
عاشقانه (مطالب عاشقانه)
عشق حاجی
شعرهای شاعر بی شعر
عطر شقایق
13 خط برای زندگی
نقطه سر خط!
ساعت پنج عصر...
غیر تو که دوری از من...
ترانه عشق
آرزومه... (ساقی)
آوای درون

بایگانی نوشته ها

دی 1386
فروردین 1386
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384