تبليغاتX
برای همسرم... عشق پاک و مقدس من!
گفته ها و ناگفته های من با او، که تمام زندگیم است

فکرش رو که میکنی٬ میبینی اصلا با حساب کتابهای عقلی و منطقی جور در نمیاد...

بعد از بیست و چند سال زندگی، تو یه شهر، شاید یه محله و حتی یه کوچه... شاید بارها همدیگر رو دیده بودیم، ولی خیلی راحت از کنار هم رد میشدیم بدون هیچ توجهی...

اما وقتی عشق وارد دلها میشه، دیگه یه شهر، یه محله حتی یه کوچه هم فاصله خیلی دوری میشه و وقتی عشق دو تا دل رو به هم پیوند میزنه، یک لحظه دوری از هم برابر هزاران سال میشه...

عشق شوری در نهاد ما نهاد

جـان مـا در بوتهء سودا نهــاد

عشق زندگی رو متحول میکنه، مسیر زندگی رو عوض میکنه...

عشق به زندگی جهت میده...

عشق میسازه، نابود میکنه. محبت و گذشت و ایثار رو میسازه و غرور و خودخواهی رو نابود میکنه...

واقعا این چه حکمتیه؟ آیا میشه غیر از معجزه، اسمش رو چیز دیگه ای گذاشت؟

بله... این معجزه عشق هست...

ای دل اگر عاشقی منتظر یار باش

بر در دل روز و شب منتظر یار باش

شروع عشق با هجران و انتظار هست و پایانش با وصال و فنا در معشوق٬ و این فنا نابودی نیست که اوج عظمت است چرا که در فنا شدن در معشوق٬ ذوب شدن در وجود اوست و یکی شدن با او.

و اینها همش معجزه هست... معجزه عشق...

و این عشق معجزه گر که تحرک و تحول رو به دنبال داره تخفه ای هست از عالم بالا که به ما عطا شده.

خدایا کمکی کن که ما از این موهبت در مسیری درست استفاده کنیم و عشقمون همیشه پاک و خالص بمونه...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1384   توسط عاشق بیدل
 

عزیزم سلام!

به یادت ای چــراغ روشــن من

ز داغ دل بســـــوزد دامــن من

ز بس در دل گل یادت شکوفاست

گـرفته بوی گــل پیراهـــن مــن

همه شب خواب بینم خواب دیدار

دلـــی دارم دلـــــی بی تاب دیدار

تو خورشیدی و من شبنم چه سازم

نه تـــاب دوری و نه تاب دیــــدار

امروز یه حال و هوای دیگه ای دارم٬ دلم بدجوری هوات رو کرده٬ این تماسهای تلفنی دیگه برای آروم کردن این دل کافی نیست.

هر چقدر زمان میگذره٬ احساس نیازم به تو بیشتر میشه.

بارها شده که برای آروم کردن خودم٬ خاطرات باهم بودنمون رو مرور کردم ولی...

آخه اینهمه دوری٬ اینهمه غم و غصه فراق٬ اینهمه  تنهایی... ولی همش خودم رو با این شعر آروم میکنم:

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخــور

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مـــکن

وین سر شوریده باز آید به سامـان غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سرّ غیب

بـاشد اندر پرده٬ بــازیـهای پنهـــان غم مخور

تو این مدت تمام فکر و ذکرم شدی تو٬ هر کاری میکنم احساس میکنم تو کنارمی٬ هر جایی رو نگاه میکنم تو جلوی چشممی...

خیلی دلم برات تنگ شده... دوست دارم هر چه زودتر ببینمت.

دوست دارم بشینیم و باهم حرف بزنیم٬ از همه چیز و همه جا٬ از غم دوری و شادی وصل٬ از شبها و روزهای سخت دوری٬ از دلتنگیها٬ از...

دوست دارم محکم در آغوش بگیرمت و خستگی تمام این سختیها رو از تنت بیرون کنم.

خدایا کمکمون کن که بتونیم این سختیها رو تحمل کنیم و عشق ما راهی باشه برای رسیدن به اون عشق واقعی که تنها تویی.

اللّهُمَّ اشرَح لی صَدری...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1384   توسط عاشق بیدل

 وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال من

تا چه شود به عاقبت در طـلب تو حال من

میدونی امروز چندمین روز که همدیگر رو ندیدیم٬ ولی خدا رو شکر که دلهامون با هم هست.

چه شیرینه انتظار یار رو کشیدن٬ و از اون شیرین تر کشیدن ناز یار...

چه لذتی داره طعم عشق رو چشیدن و از اون لذتبخش تر چشیدن طعم وصل یار...

چه احساس دلپذیریه که بدونی یک نفر هست که حاضری به خاطرش از همه چیز دل بکنی٬ و از اون دلپذیرتر اینکه بدونی یه نفر هست که حاضره بخاطر تو از همه چیزش بگذره...

عزیزم... نازنینم... تا آخر دنیا با تو هستم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 دی1384   توسط عاشق بیدل
  برف

 

برف... برف... برف...

رها٬ سبک٬ آرام

دنبال چه هستند؟ به چه می اندیشند؟

رقص کنان٬ چرخ زنان

از اوج عزیمت کردند٬ بی هیچ غرور

رها٬ سبک٬ آرام

برفها قاصد دنیای ملائک هستند

وپیام آور گویای طبیعت

با من و مردم دیگر

سخن از عالم بالا دارند

حرفهایی گرم، پر انرژی، با شور

حرفهایی چون برف سفید

حرفهایی پاک

از عشق، از هجران، از صبر...

آنها میگوند:

پیمودن این راه دراز

از معشوق... تا معشوق

با سقوطی آرام... و صعودی آرام

دیدن اشک غریبانه به روی گونه

و به زیر پاهای بی خبران آب شدن...

و دوباره پرواز

تا اوج

این چنین است که عاشق، شود لایق معشوق

این چنین باید بود.

اما من

«همه را می­شنوم، می­بینم»

و از اینهمه آواز و نوا

بی تو

سردی و تنهایی سهم من است...

و با تو

رها، سبک آرام

تا اوج تو را خواهم برد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 دی1384   توسط عاشق بیدل
 

در پهنه کویر سرد و خاموش تنهایی٬ که سرمای نفرت انگیز فراموشی تا مغز استخوان اندیشه نفوذ میکند...

یاد تو مرا از مرگ میرهاند و عشق و امید را در درونم شکوفا میکند و گرم و امیدوار به ادامه مسیری که آغازش تویی و پایانش نیز٬ مشتاق تر میسازد.

« دوستت دارم نازنینم »

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1384   توسط عاشق بیدل
 

عاشقان عیدتان مبارک باد...

یک سال دیگه گذشت و من همچنان در آرزوی سفر به سرزمین وحی٬ زیارت خانه خدا و پیامبر و ائمه بقیع ماندم.

می چرخم و می رقصم و می نوشم از این جام
بیخود شده از خویشم و از گردش ایام
این عشق الهی است٬ حق لایتناهیست
این عشق الهی است٬ این شور خداییست

البته تا سال قبل مثل امسال نبود... همیشه میترسیدم از اینکه کلی وقت و هزینه صرف کنم و سختیهای این سفر رو تحمل کنم و بعد ناگهان دچار لغزش بشم و تموم اون زحمات نقش بر آب بشه.

ولی الان خیلی امیدوارترم و دوست دارم هر چه زودتر این آرزو تحقق پیدا کنه. آخه میدونی من الان دیگه تنها نیستم٬ من الان تو رو دارم که لطف خدایی در حق من...

و من «کامل شدن نصف دین» رو بعد از همراه شدن با تو در وجودم احساس کردم.

حالا دیگه در مسیر زندگی مطمئن تر و استوارتر قدم بر میدارم٬ چون تو با منی و با تو من تمام دنیا رو دارم٬ با تو من خدا رو نزدیکتر احساس میکنم...

ای کاش موقعیتی پیش بیاد و ما این توفیق رو داشته باشیم که با هم به این سفر روحانی مشرف بشیم و کوله بارمون رو برای زندگی پُرِپُر کنیم تا همونطور که خدا میخواد زندگی کنیم و در مسیر کمال پیش بریم.

خدایا به حق اون عشقی -که لطف و رحمت بیکران توست- که تو دلهای ما قرار دادی٬ یک لحظه ما رو به حال خودمون وا نگذار که همیشه محتاج تو هستیم.

عید سعید قربان روز قربانی نفس در حریم بارگاه حضرت حق را به همه عاشقان دلسوخته تبریک میگم.

چو اسماعیل قربان شو در این عشق

که شب قربان شود پیوسته در روز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1384   توسط عاشق بیدل
 

سلام عزیز دلم! سلام همه زندگیم!

صبحت بخیر!

با اولین برفی که از دیشب اومده٬ زمستون اینجا شروع شد.

هوا خیلی سرده... ولی من اصلا سردم نیست٬ عشق تو درونم رو گرم و روشن کرده.

واقعا عشق چیه؟!

بعضی وقتها که با خودم خلوت میکنم٬ این سوال همیشه ذهنم رو مشغول میکنه... «واقعا عشق چیه؟»

چه قدرتی و چه عظمتی داره که باعث یک تحول بزرگ و عمیق میشه؟

«این چه سِرّیست کدامین جادوست...»

آیا عشق یه موهبت الهیه؟ یا یه معجزه هست؟ یا...

فکر میکنم اینکه معنی و مفهوم عشق چیه و چطور میشه تعریفش کرد اصلا مهم نیست.

مهم اینکه عشق رو با تمام وجود پذیرا باشیم. مهم اینه که عاشق باشیم. مهم اینه که عشق بتونه دلمون رو نرم کنه. مهم اینکه با معشوق یکی بشیم...

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست...

عاشق با معشوق یکی است و در واقع خود معشوق است٬ در او ذوب شده و چیزی از او نمانده...

و من نیز...

سر عاشق که نه خاک در معشوق بود

کی خلاصش بود از محنت سرگردانی

من نیز توام٬ و در این قالب جسمانی تمام تویی٬ ای عزیز...

«من توام٬ نه من مانده در حصار بدن...»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1384   توسط عاشق بیدل
 

فکر کردن به این که لحظه ای من باشم و تو نباشی٬ من رو دیوونه میکنه.

حالا دیگه اونقدر به هم وابسته شدیم که علاوه بر اینکه این دوری فیزیکی عذابم میده٬ فکر و ذهنم یک لحظه از تو خالی نیست و نمیشه.

مطمئنم هیچوقت از دستت نمیدم٬ چون اگه خدای نکرده از پیشم بری حتما منم میرم...

 

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود

جان ز تو جوش می کند دل ز تو نوش می کند

عقل خروش می کند بی تو به سر نمی شود

خمر من و خمار من باغ من و بهار من

خواب من و قرار من بی تو به سر نمی شود

جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی

آب زلال من تویی بی تو به سر نمی شود

خواب مرا ببسته ای نقش مرا بشسته ای

از همه ام گسسته ای بی تو به سر نمی شود

بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم

سر ز غم تو چون کشم بی تو به سر نمی شود

 

طلوع پاک وصل در صبحدم انتظار را بدون تو نمی خواهم٬

رویش شبنم اشک در دامن حریر گل را بدون تو نمیخواهم٬

نوای مست بلبل عشق در گلزار محبت را بدون تو نمی خواهم٬

جریان هوای تازهء هستی در رگها را بدون تو نمی خواهم٬

جوانهء نوخاستهء دوست داشتن در سرزمین وجود را بدون تو نمی خواهم٬

من طلوع پاک وصل٬ رویش شبنم اشک٬ نوای مست بلبل عشق٬ جریان هوای تازه هستی٬ جوانه نوخاسته دوست داشتن و همه زیباییها را٬ با تو می خواهم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1384   توسط عاشق بیدل
 

تقدیم به تو که معنای عشقی...  

همه می پرسند

چیست در زمزمه ی مبهم آب

چیست در زمزمه ی دلکش برگ

چیست در بازی این ابر سپید

روی این آبی آرام بلند

که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال

چیست در خلوت خاموش کبوترها

چیست در کوشش بی حاصل موج

چیست در خنده ی جام

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری...

نه به ابر٬ نه به آب٬ نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

نه به این خلوت خاموش کبوترها

من به این جمله نمی اندیشم...

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در دامن کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده ی هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل

همه را می شنوم٬ می بینم

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت...همه جا

من به هر حال کا باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان

تو بیا٬ تو بمان با من٬ تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو٬ به جای همه گل ها تو بخند

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از موی دراز

تو بگیر٬ تو ببند٬ تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ی ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من٬ تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش...!

فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 دی1384   توسط عاشق بیدل
 

گفتی:

« کاش میدانستی...

کاش میدانستی که شوق دیدار تو را در سر دارم...

کاش میدانستم...

کاش میدانستم که اگر باز بگویم با تو٬

از تو چه پاسخ دارم...

کاش میدانستی...

کاش میدانستی که به اندازه این فاصله

من از این فاصله بیزارم... »

 

و من میگویم:

« من تو را میدانم...

و هر آن چیز که از یاد تو رنگی دارد را...

هر صبح که خورشید مرا میخواند٬

من صدای گرم تو را میشنوم

که مرا میخوانی...

باز میدانم...

فاصله مانع نزدیکی نیست.

وقت بیداری شبنم ها بر سینه گل٬

همه وقت٬ همه جا٬

دل من با دل تو٬

دل تو با دل من٬

سخن از "عشق" بهم میگویند.

من نیز بجز حرف دلم٬

حرف دگر نه شنیدم٬ که بگویم...

"و بدان این را٬ تنها تو بدان

تک و تنها به تو می اندیشم..." »

سروده شده در ۱۷/۱۰/۸۴

 

خیلی دوستت دارم٬ امید زندگی من...

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 دی1384   توسط عاشق بیدل
 

سلام عزیزم!

دوری خیلی سخته اونم از تویی که تمام وجود منی٬ تمام زندگی من...

ولی شیرینی انتظار تحمل این سختی رو برام آسون میکنه. وقتی فکر میکنم که به زودی همدیگر رو می بینیم و دوباره در کنار هم هستیم همه چیز رو فراموش میکنم.

شادم که در شرار تو میسوزم

شادم که در خیال تو میگریم

شادم که در وصل تو باز اینسان

در عشق بی زوال تو میگریم

 

هرچه قدر به لحظه دیدار نزدیک میشیم٬ ضربان قلبم بیشتر میشه٬ انگار یه گمشده ای دارم و بعد از مدتها اونو پیدا میکنم.

دلم برات خیلی تنگ شده٬ میدونم که تو هم همین حس رو تو سینه داری...

بیا به هم قول بدیم... صد بار و هزار بار قول بدیم که همیشه٬ تا آخر دنیا عشقمون رو تازه نگه داریم٬  تا هیچوقت خدای نکرده خسته نشیم٬ تا بتونیم همیشه پر انرژی و شاد٬ یک زندگی سالم و موفق داشته باشیم.

بیا تا دست در دستت بســاط غــم بـراندازم

بیا تا چشم در چشمت نظر بر سـاغر اندازم

بیا کــــز آن لب لـعلت بنوشــم آن می دُردی

کمند زلـف مشکینت به حق اندر سر اندازم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 دی1384   توسط عاشق بیدل
 

چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم                   ای تحفه نگارم

از دوری صیاد دگر تاب ندارم                                     رفتست قرارم

چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم                  تا دام در آغوش نگیرم نگرانم

                                                         

از ناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی                           بر دل بنشانی

چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی                           وای از شب تارم

در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم                         

از دیده ره کوی تو با اشک بشویم                            با حال نزارم

                                                         

برخیز که داد از من بیچاره ستانی

بنشین که شرر از دل تنگم بگشایی

تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی                      خوش جلوه نمایی

                                                         

ای برده امان از دل عشاق کجایی                          تا سجده گذارم

گر بوی تو را باد به منزل برساند                              جانم برهاند

ور نه ز وجودم اثری هیچ نماند                                جز گرد و غبارم

                                                     

شاعر: مهدی عابدینی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1384   توسط عاشق بیدل
 

عمه دیشب عازم سفر روحانی حج شد و من باز هم در آرزوی سفر به خونه خدا دلم گرفت...

میدونم تو این زمینه با هم احساس کاملا مشترکی داریم٬ پس بیا دعا کنیم که خدا این آمادگی رو در ما ایجاد کنه که لایق سفر به اونجا باشیم.

و الان که با ازدواج نصف دینمون رو حفظ کردیم٬ باید برای محافظت از بقیه اش هم تلاش کنیم و ما با هم میتونیم.

چون الان دونفریم٬ نه... یک نفریم با قدرت دو نفر٬ با عشق و اندیشه دو نفر... حالا پیمودن مسیر پر پیچ و خم زندگی و پشت سر گذاشتن موانع مقابلمون راحتتره چون ما همدیگر رو داریم٬ یک عشق داریم٬ یک اندیشه داریم و یک هدف.

خدایا تو از درون سینه ما آگاهی٬ به حق همون عشق و محبتی که تو در سینه ما قرار دادی کمکمون کن تا اونطور که تو میخوای زندگی کنیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 دی1384   توسط عاشق بیدل

 

همیشه از نگاه تو با تو عبور میکنم

از اینکه عاشق توام حس غرور میکنم

دوباره با نگاه تو تازهء تازه میشوم

با نفس ساده تو غرق ترانه میشوم

با تو ستاره میشوم٬ با تو ستاره میشوم

از سایه های ملتهب همیشه میگریختم

با رفتن تو هر نفس٬ بغض دوباره میشوم

ناجی شام شوکران٬ با دل عاشقم بمان

بحرمت حضور تو٬ چون تو یگانه میشوم

خانه به خانه دیدمت

همچو فسانه دیدمت

با تو ستاره میشوم٬ با تو ستاره میشوم...

 

شاعر: ترانه مکرم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 دی1384   توسط عاشق بیدل
 

امروز حرف خاصی ندارم...

دوست دارم بشینیم و فکر کنیم. فکر کنیم به آخر هفته گذشته گذشته که با هم بودیم.

فکر کنیم به رفتارهامون٬ به برخوردهامون٬ به حرفهایی که به هم گفتیم و حرفهایی که نگفتیم...

دوسِت دارم عزیزم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 دی1384   توسط عاشق بیدل
 

من میدونم٬ تو هم میدونی که...

وقتی دو نفر عاشق هم میشن٬ وقتی دونفر به هم قول میدن که همیشه برای هم بمونن٬ وقتی دونفر از شادی هم خوشحال میشن و از ناراحتی هم غمگین٬ وقتی دونفر اونقدر به هم نزدیک میشن که دیگه «من و تو» معنی نداره...

من اونقدر به تو احساس نزدیکی میکنم که تموم احساساتت برام قابل درک شده٬ حتی از این راه دور.

وقتی ناراحتی٬ منم دلم میگیره و تا شاد نشی دل من باز نمیشه... اصلا نمیتونم ناراحتیت رو تحمل کنم.

این چند روزی اصلا تو حال خودم نیستم. از اون روزی که بدون خداحافظی از هم جدا شدیم من خیلی دلم گرفته٬ دست خودم نیست... تماسهای تلفنی هم نمیتونه منو راضی کنه٬ فکر کنم این بار نوبت منه که تو آغوشت گریه کنم تا آروم بشم٬ از همه دلتنگیها و نگرانیها...

منو ببخش اگه حرفی زدم یا کاری کردم که باعث ناراحتیت شده٬ منو ببخش...

دوسِت دارم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1384   توسط عاشق بیدل
 

نمیدونم از چی بگم و از کجا شروع کنم...

همین قدر میگم که من مبهوت مهربونی توام٬ من دیوونه پاکی و سادگی توام٬ من عاشقتم...

بعضی وقتها دلتنگیم اونقدر زیاد میشه که هیچ توجیهی براش ندارم جز اینکه من دیگه خودم نیستم٬ بلکه همه وجودم تویی...

هیچ دلیلی برای این دلتنگیها نمیبینم جز اینکه من به تو محتاجم...

به نظر من عشق وقتی وارد دلی شد٬ اون رو وادار میکنه که دیگه هیچ چیز رو برای خودش نخواد و همه چیزش رو فدای معشوقش کنه.

...  و من عاشقم. عاشق تویی که بی نظیری٬ تویی که بزرگواری٬ تویی که همه امید من در زندگی هستی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1384   توسط عاشق بیدل
 

 

سرسبـزترین بهـــــار تقدیم تــو بـــاد

آواز خـوش هـَـــزار تقــدیم تــو بــــاد

گویند که لحظه ایست روییدن عشق

آن لـحظـه هـِـزار بــار تقــدیـم تـو باد

                                            

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 دی1384   توسط عاشق بیدل
 

تا حالا (از وقتی که بزرگ شدم و خودم رو پیدا کردم) نشده بود که بخاطر دلتنگی یا از اینکه دلم گرفته بشینم و گریه کنم٬ یا شاید هیچوقت اینقدر احساس دلتنگی نکرده بودم.

البته از مردها همچین انتظاری نِمیره... من هم همیشه تو خودم می ریختم و تحمل می کردم...

ولی...

دیروز که از هم جدا شدیم من دلم خیلی گرفت٬ خیلی ِ خیلی...

دلیلش رو نمیگم چون خودت می دونی برای چی...

اتوبوس که راه افتاد دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم. سرم رو تکیه دادم به شیشه و گریه کردم. و تو می دونی که چقدر سخته برای یه مرد که گریه کنه، اونم جایی که تنها نباشه...

ولی گریه من بخاطر نگرانی و ترس از آینده نبود، چون مطمئنم که ما می تونیم آینده رو اونطور که می خواهیم بسازیم و خدای مهربون هم که همیشه لطفش شامل حال ماست به ما کمک میکنه...

عزیزم از ته دلم میگم که خیلی دوست دارم٬ تا بینهایت!

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1384   توسط عاشق بیدل
 

بعد از اونهمه دوری٬ بالاخره شب یلدا دوباره پیش هم بودیم و دیدار تازه کردیم.

اگرچه تا روز جمعه بعد از ظهر که دوباره از هم جدا شدیم٬ زمان خیلی کم بود و خیلی هم زود گذشت ولی دیدن تو و با تو بودن هرچند تو این مدت کم همه سختیهایی که در گذشته تحمل کردیم تا هم رو ببینیم از یاد من برد...

و دوباره قولهایی رو که بهم داده بودیم رو مرور کردیم٬ دوباره باهم قرار بستیم که از قولها و وعده هامون دور نشیم و اونها رو فراموش نکنیم...

منم باز بهت قول میدم و هزار بار دیگه هم قول میدم که تا آخر با تو می مونم!

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1384   توسط عاشق بیدل
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
بايگاني


درباره وبلاگ
من عاشقم، عاشق بیدل، کسی که میخواد با عشق پاک به یک آدم پاک به اون عشق واقعی برسه...

حرفهاي قشنگ
دوستان خوب

لینکستان عاشقان
فرشته کوچولو
یک عشق مقدس
دو همنفس
مسافر راهی
قند پارسی
عاشقانه (مطالب عاشقانه)
عشق حاجی
شعرهای شاعر بی شعر
عطر شقایق
13 خط برای زندگی
نقطه سر خط!
ساعت پنج عصر...
غیر تو که دوری از من...
ترانه عشق
آرزومه... (ساقی)
آوای درون

بایگانی نوشته ها

دی 1386
فروردین 1386
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384