![]() |
![]() |
|
| گفته ها و ناگفته های من با او، که تمام زندگیم است |
|
هنوز خوب نشدم ولی... میخوام بنویسم بنویسم از تو و برای تو بنویسم از عشق٬ از این پیوند معجزه گر در قلب من و تو بنویسم که چقدر دوست دارم٬ اما... نمیتونم بنویسم چقدر دوست دارم٬ حتی نمیتونم بگم. آخه این مقدار رو تا حالا کسی با عدد و رقم بیان نکرده. فقط میگم: خیلی دوست دارم... حالا چندتا بیت از حافظ میذارم برای دلهای عاشق: مــطرب عشق عجب ســـاز و نوایی دارد نقش هر نغمه که زد راه به جــــایی دارد عـــالم از نـــالـه عشـــاق مبـــادا خـــالی که خوش آهنگ و فرحبخش هوایی دارد اشک خـونین بنمودم به طبیبــان گفتند درد عشق است و جگر سوز دوایی دارد
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست آن جــا جـز آنکه جــان بسپارند چــاره نیست هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود در کـــــار خیر حـاجت هیچ استخــــاره نیست او را به چـــشم پـــــاک توان دید چـون هــلال هـــر دیده جــــــای جلوه آن ماه پــــاره نیست
من ترک عشق شاهد و ســاغر نمی کنم صـد بــــار تـوبه کـــردم و دیگـــــر نمی کنم بـــاغ بهشت و ســایه طوبی و قصر و حور بـــا خــــاک کــــوی دوست برابر نمی کنم ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن محـتـــــاج جـنـگ نیست بـــرادر نمی کنم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 بهمن1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
امروز سرما خوردم و نمی تونم بنویسم. فقط میخوام بگم: خیلی دوست دارم قشنگترین رویای زندگی من٬ عاشقتم ای معنای عشق٬ و دیوونه توام... فقط همین.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 بهمن1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
« وای باران٬ باران شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست... » وای باران٬ باران دیده و قلب مرا باران شست و تو شفاف و زلال همچنان در صفحه سینه من می تازی٬ تا به سر منزل صبح امید تا به رؤیای قشنگ فردا. پس کجا؟ تا کی؟ من و تو دور از هم مرغ اندیشه خود را بال زنان به سرآغاز شروعی تازه پرواز دهیم... من به دل می گویم: صبر را پیشه بکن٬ « دل قوی دار٬ سحر نزدیک است » من به تو خواهم داد هرچه زیبایی و شادی که در اینجا باشد٬ من به تو خواهم گفت هر چه از عشق و صفایی که به دل داشته ام٬ من به فریاد بلندی که همه می شنوند٬ میگویم: من تو را می خواهم تنها٬ تو ... من تو را با دل و جان می خواهم و تو را می خوانم دوستت دارم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 بهمن1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
ولنتاین مبارک!!! شب سه شنبه به همسر عزیزم تلفن کردم تا این روز رو بهش تبریک بگم٬ اولا که اون پیشدستی کرد و زودتر تبریک گفت بعد یه چیز خیلی قشنگی گفت. اون گفت: "مگه برای عشق و عاشقی٬ برای عاشق و معشوق میشه روز خاصی رو معین کرد..." واقعا هم همینطوره. برای دو نفری که عاشق همدیگه هستن و حاضرن برای همدیگه هر فداکاری رو انجام بدن٬ هر روز که میگذره عشقشون تازه تر میشه٬ عشقشون قویتر و عمیقتر میشه. در اینصورت هر روز٬ روز عشق هست. هر روز باید به هم تبریک بگن و هر روز به هم هدیه بِدَن. و چه هدیه ای بهتر از گفتن «دوستت دارم» از ته دل... عزیزم... نازنینم... با تمام وجودم و تا آخر دنیا دوستت دارم...
پ.ن. دیروز هرکاری کردم نتونستم به Blogfa وصل شم٬ فکر کنم مشکل از سرور من بود. در هر صورت پستی که باید دیروز مینوشتم رو امروز نوشتم. موفق باشید.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 بهمن1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
سلام... سلام به دنیا و همه زیباییهاش... سلام به آسمون آبی... و سلام به عشق که دلهای عاشق رو همیشه زنده نگه میداره... هربار دیدن تو تازگی و طراوت خاصی داره و با دفعه قبل خیلی متفاوته. متفاوت که نه... خیلی بهتر و پر معناتر و عمیقتر هست. میدونی چرا؟ چون هر دوی ما عاشقیم. نه عاشق صورت و ظاهر بلکه عاشق سیرت و درون همدیگه. آخه زیباییهای ظاهری برای خودشون عمری دارن و با تموم شدن اون زمان از بین میرن٬ اما اون چیزهایی که باقی میمونن و ارزشمند هستن اخلاق و سیرت آدمهاست که باید به اونها دل بست. با این همه تو برای من زیباترین و بهترین و قشنگترینی... هم صورتت زیباترینه و هم سیرتت... و چه بسا زیبایی درونت٬ پاکی و صفای وجودت٬ صداقت و مهربونیت هست که صورتت رو هم زیبا کرده... دقیقا همون چیزهایی که منو عاشقت کرد و تا ابد هم عاشقت نگه میداره. ولی من چی... خودم میدونم که اونقدر پاک نیستم که لایق عشق تو باشم ولی تو اونقدر بزرگی و مهربون٬ که تموم عشقت رو نثار من میکنی و منو تا اوج آسمون بالا میبری... برای همه چیز ازت ممنونم نازنینم
پ.ن. : معذرت میخوام که نتونستم آپ کنم. آخه در این چند روز تعطیلی به اینترنت دسترسی نداشتم٬ تازه اگه هم داشتم فرصتش نبود چون تمام این مدت رو با همسر نازنینم بودم و تمام وقتم برای اون بود. از لطف همه دوستان عزیز ممنونم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 بهمن1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
سلام عزیزترین! سلام بهترین! سلام گل من! صبحت بخیر. از اینکه تا چند ساعت دیگه دوباره می تونیم در کنار هم باشیم خیلی خوشحالم. نمی دونم چقدر فقط می دونم که خیلی خوشحالم. الانم اینقدر هولم که نمیدونم چی بگم و چی بنویسم٬ چون قراره ساعت ۱۰ راه بیفتم. یه عالمه دوسِت دارم... فقط همین
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 بهمن1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
عاشورا زانوی مهربان سر نهادن و دامن گرفتن نیز هست و در این فاجعه هولناک بشری هرکسی فاجعه خودش را نیز می نالد و دلهایی که در دین روزگار نه حق انتخاب که حق احساس و چشمهایی که نه نگاه که حق اشکی و حلقومهایی که نه فریاد که حق ناله نیز ندارند را هر ساله می رساند و نیز غرورهای مجروحی که به نالیدن محتاجند اما شرم دارند و تحمیل آرامش بر چهره هائیکه طغیانها را در خویش کتمان می کنند و آنان را شهیدانی ساخته اند که بر روی زمین گام بر می دارند و به هر جا که می گریزند کربلاست و هر ماهی که بر او می رسد محرم و هر روزی که بر او می گذرد عاشورا.
حسین وارث آدم - دکتر شریعتی
اللّهُمَّ ارزُقنا شَفاعَه الحُسَین یَومَ الوُروُد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 بهمن1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
و تو را من دیدم... از پس ابر سیاه از درون باران. گل شاداب و قشنگ رویت در زمین سیه چشمانم رقص کنان٬ نور افشان رویید و تو را من دیدم همه غرق امید٬ سرشار از عشق شاد و خندان تو مرا می خواندی: " که بیا بالا... بالاتر... دوستی و وفا٬ ایمان٬ عشق همگان منتظرند٬ دلمان آماده که شود خانه برای ماندن." من و تو صبحدمان وقت روییدن خورشید به گلدان افق گره قلبهامان را سخت و محکم بستیم و چنین بود که دستان پر از مهر و نوازشگر عشق پشتمان را گرم٬ دلمان را روشن٬ چشممان را بینا کرد و تو را من دیدم...
سروده شده در: ۱۷ بهمن ۱۳۸۴
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 بهمن1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد، بیژن و منیژه و خیلی از عاشق و معشوقهایی که داستان زندگیشون رو شنیدیم یا تو کتابها خوندیم، همشون یک چیز رو میخوان به ما بگن. من فکر میکنم اونا همه میخوان قدرت عظیم عشق رو به ما نشون بِدَن که چه کارهایی میتونه بکنه. عاشق با عشق آنچنان قدرتی پیدا میکنه که برای رسیدن به معشوقش هرکاری میکنه و هر رنجی رو تحمل میکنه و هر بلایی رو به جان میخره. « در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنشهـا گـر کُـند خــار مقیلان غــم مخور » اونها میگن که هدف عاشق وصال هست و در راه رسیدن به وصال حاضر میشه حتی از جون خودش هم بگذره. اما... نکته مهم اینجاست که نباید با دید سطحی به این قضایا نگاه کرد و به قول نظامی: « عشق مجازی به حقیقت قوی است جـــذبه ظاهــر کشش معنـوی است » یعنی باید به دنبال معشوق حقیقی بود و اینها همه تمرینی هست برای آماده شدن برای وصال محبوب حقیقی! من فکر میکنم عاشق واقعی اینطور نیست که فقط معشوق چشمش رو پر کرده باشه و از دیدن بقیه چیزها غافل باشه٬ بلکه عشق چراغی هست که در دل عاشق روشن میشه تا همه دنیا و ماورا رو از درون معشوق ببینه٬ تا دیدش نسبت به قضایا گسترده تر بشه. در واقع عشق عامل بازدارنده نیست بلکه شروع یه حرکت نو در مسیری جدید هست. عشق آدم رو کور نمیکنه بلکه تازه چشمش رو باز میکنه تا چیزهایی رو که قبلا ندیده ببینه و به چیزهایی که اعتنا نکرده دقیق بشه. با این عشق هست که «غم هجران یار» نه تنها باعث نا امیدی نمیشه بلکه یه عامل محرک هست برای تلاش در رسیدن به یار و وصال... « ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش بــر در دل روز و شب منتظر یـار باش »
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 بهمن1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
گرچه همیشه منتظر دیدنت هستم ولی روز صال که نزدیکتر میشه این انتظار کشنده تر از قبل میشه و تمام وجودم از شوق دیدار لبریز... از الان باز هم همون حس آشنا درونم رو پر کرده و برای دیدار تو-عزیز مهربان- لحظه شماری میکنم. دوست دارم هرچه زودتر روی ماهت رو ببینم و همه حرفهای دلم رو بهت بزنم و از احساس آرامشی که در کنار تو بهم دست میده لذت ببرم. دیدن تو تمام دغدغه های ذهنیم رو از یاد میبره و آرامش زیبایی رو جایگزینش میکنه، که همش به خاطر روح بزرگ و مهربون تو هست نازنینم. برام دعا کن عزیزم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 بهمن1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
بعضی وقتها میشه که یه عالمه حرف تو دلمه ولی نمیتونم اونا رو به زبون بیارم... الان یکی از اون وقتهاست. اینقدر حرف تو دلم هست که واست بگم... ولی نمیتونم٬ زبونم نمی چرخه... «نمی دانم چه می خواهم بگویم٬ زبانم در دهانِ باز بسته است...» دوست دارم کنارم بشینی و تو چشمام هم نگاه کنی و هر چی حرف هست خودت بخونی. بخونی که چقدر دوسِت دارم٬ بخونی که من اونقدر به تو وابسته ام که بدون تو می میرم٬ بخونی که من عاشقتم... فکر میکنم تو این لحظات٬ سکوت بلندترین فریادهاست و رساترین صداها... آری٬ تو بخوان... تنها تو بخوان از پشت دیوار سکوت که زبانم برای رهایی میکوشد و فریادهای قلبم تراوشی ندارد تو میتوانی... نوای قلبم را تو بخوان بلندِ بلند و جاری ساز بر لبانت آنچنان که من توأم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 بهمن1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
تقدیم تو باد...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 بهمن1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
اولین بار٬ چشم در چشم هم دوختیم٬ و برای اولین بار طعم حضور در حریم دیگری غیر از خود را چشیدیم. اما نه با عشق که با احتیاط. تا مبادا پایمان بلغزد و ... در چشمان تو ابهام و سوال موج میزد و در وجود من نیز... ولی من مهربانی و صداقت را از اعماق چشمانت خواندم. حالا چشمان تو ستاره های روشن آسمان زندگیم هستند که من آرامش را در سوسو زدنشان یافتم٬ ستاره هایی که عشق و محبت می بارند٬ ستاره هایی که نشان راه برای من سرگشته هستند و امید دل خسته من برای ادامه مسیر.
دست در دستان هم. یک گام دیگر در حریم همدیگر. حریر نرم و لطیف دستانت٬ دنیایی از احساسات را نثارم کرد و من هم پذیرفتم٬ با دل و جان٬ سخت محکم... وقتی دست در دست من داری٬ آنقدر بزرگ و قوی میشوم و غرور سراسر وجودم را فرا میگیرد که هیچ چیز مانع رفتنم به اوج نیست.
ساغر زیبای می ناب مستی... که با گرمای عشق به من هستی می بخشد.
سرچشمه جوسان عشق تو٬ مأمن دل سرگشته من٬ گنجینه اسرار مگو که در خلوتهای عاشقانه برای من می گشایی... قلب تو پاک است٬ ساده است٬ صادق است٬ و از همه مهمتر عاشق است. وچنین قلبی شایسته پرستش...
اینها همه رو گفتم تا بگم: تو٬ خود تو٬ وجود تو چقدر برام با ارزشه. با ارزش؟ نه... "تو" تمام وجود مرا پر کرده٬ که اگر تو نباشی من نیز نخواهم بود. « یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش می سپارم به تو از دست حسود چــمنش »
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 بهمن1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
تو اگه پرنده باشی چشمای من آسمونه واسه من سخته که بی تو بنویسم مشق پرواز من و تو گر چه اسیریم حیفه از غصه بمیریم جای پر زدن زمین نیست توی قلب آسمونه نگو عمرمون تموم شد بیا فردا رو بسازیم پرواز... اوج... آسمون... بالا... بالا... بالاتر... با اینکه از قسم خوردن خوشم نمیاد و سعی میکنم این کار رو نکنم ولی الان قسم میخورم که با تمام توانم تلاش کنم تا تو رو به اوج قله خوشبختی برسونم. قول میدم که برات بالی بشم که بتونی پرواز کنی تا اون بالای بالا٬ اونجایی که همه چی زیر پاهات باشه٬ اونجا که آدم از قید و بند همه چیز آزاد و رها میشه٬ اونجایی که راحت میشه نفس کشید و ... قول میدم... و تو هم به من قول بده...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 بهمن1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
اول سلام! سلامی نه به گرمی آفتاب و نه سلامی چو بوی خوش آشنایی! یه سلام جدید و تازه! سلامی به لطافت باران٬ به پاکی قلب عاشق و به زیبایی شکفتن غنچه در صبحدم! تا حالا شده از رسیدن به خواسته ای یا بدست آوردن چیزی اونقدر خوشحال شده باشی که سر از پا نشناسی دلت بخواد فریاد بزنی و شور و شعف درونیت رو به همه اعلام کنی؟ تا حالا شده از اینکه به آرزویی رسیدی خودت رو از بقیه خوشبخت تر ببینی و تا حالا شده که خودت رو خوشبخت ترین آدم روی زمین بدونی و به همه مباهات کنی؟ تا حالا شده که احساس کنی لطفی بهت شده که لایقش نبودی و در مقابل اون لطف واقعا ندونی و نتونی چطور از خدا تشکر کنی؟ آره؟ ... نه؟ ... درسته که پدر و مادر و خانواده خوب یه لطف خیلی بزرگه٬ درسته که داشتن تحصیلات خوب و شغل دلخواه یه لطف بزرگه و ... اما داشتن زنده شدن و زنده موندن دل آدم با عشق یه مقوله دیگه هست که من فکر میکنم بزرگترین موهبتی هست که خدای مهربون به بندهاش میده. و اما عشق... لازمه عشق یه قلب صاف و ساده هست٬ اما کافی نیست. چون باید یه کسی یا چیزی باشه که بهش عشق ورزید. بعضیها عاشق پولند٬ بعضیها عاشق پست و مقام(البته من فکر میکنم اینها عشق نیستن٬ چون عشق یه موهبت الهی هست که با مادیات آلوده نمیشه) بعضیها هم... ولی من عاشق تو هستم٬ چون تو هدیه آسمونی و خدایی برای منی٬ تو یه فرشته ای که خدا اونو به من امانت داده و مطمئنم با عشق به تو من عاشق خدا هم هستم٬ و چی از این بهتر. این همون لحظه ای هست که من از خوشحالی تو پوستم نمیگنجم و احساس میکنم خوشبخت ترین آدم روی زمینم و دوست دارم داد بزنم و به همه بگم: از اینکه عاشق توام حس غرور میکنم... در عین حال خودم رو مستحق این همه لطف نمیبینم و میترسم از عهده شکر این نعمت بر نیام. از خدا میخوام که توفیق شکرگزاری از نعمتهاش رو به همه ما عنایت کنه.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 بهمن1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
سلام. دوباره روز از نو٬ روزی از نو! می پرسی یعنی چی؟ میگم: یعنی ینکه دوباره از هم دور شدیم و فاصله گرفتیم٬ گرچه دلهامون باهمه. یعنی دوباره دلمون برای هم خیلی تنگی میشه٬ خیلی بیشتر از قبل. یعنی دوباره باید دوری و فراق رو تحمل کنیم تا دیدار بعدی. یعنی... اصلا بیا به این حرفها فکر نکنیم. بیا همیشه شاد باشیم٬ برای هم و بخاطر هم(گرچه میدونم دلتنگی از بین نمیره٬ ولی وقتی می بینم تو خوشحال هستی من هم دلم شاد میشه!) بیا به فردا نگاه کنیم. به فرداهایی که همیشه با هم هستیم٬ فرداهایی که با هم و برای هم زندگی می کنیم. بیا از گذشته ها که فقط خاطراتشون میمونه٬ خوبهاش رو سوا کنیم و بذاریم رو طاقچه ذهنمون تا همیشه تو چشم باشن و ناخوشیهاش رو بذاریم تو صندوقچه اسرار دلمون تا ما رو نا امید نکنن و فقط گهگاه یه نگاه بهشون بندازیم تا عبرت بگیریم و مغرور نشیم به این خوشیها. بیا دستامون رو تو دست هم بذاریم تا دنیامون رو اونطور که میخوایم بسازیم٬ قشنگ و پاک و ساده و خدایی... اصلا دلم نمی خواست این چند روز که با هم بودیم تموم بشه٬ دوست داشتم تا آخر پیش هم بمونیم ولی خب الان فقط باید صبر کرد تا انشاءالله موقعش بشه٬ فقط صبر. و تو حتما میدونی اینجور انتظار -انتظار عاشق برای دیدار معشوق- در عین سختی چقدر شیرینه و هم شرح صدر و کمال روحی رو به دنبالش داره٬ همون چیزهایی که میتونه ما رو در زندگی مشترک آینده مون موفق کنه... خیلی دوسِت دارم گل من٬ میبوسمت.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 بهمن1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
سلام... سلام به آسمون آبی! سلام به زمین! سلام به پرنده ها! سلام به زمستون سرد! سلام به همه... امروز خیلی خوشحالم٬ اصلا تو حال خودم نیستم٬ دلم اینجا نیست. آخه امروز بعد از ظهر میخوام برم پیش عشقم... از دیشب همش این شعر رو با خودم تکرار میکنم: « امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارم باز امشب در اوج آسمانم باشد رازی با ستارگانم امشب یکسر شوق و شورم از این عالم گویی دورم از شادی پر گیرم که رسم به فلک سرود هستی خوانم در بر حور و ملک در آسمانها غوغا فکنم سبو بریزم ساغر شکنم... » و چه خوش شور و حالی دارم. به امیدخدا این چند هفته دوری هم تموم شد و هر لحظه به وصال نزدیکتر میشم. از همین حالا ضربان قلبم زیاد شده٬ یه شور عجیبی تو دلم افتاده٬ تو پوستم نمی گنجم٬ برای رسیدن به محبوبم دارم ثانیه شماری میکنم. خیلی خوشحالم... عزیزم آغوشت رو باز کن... من دارم میام...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 بهمن1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
سلام نازنین من! امروز سومین دوشنبه ای هست که من روزه میگیرم. یادته چند بار به من گفتی :"عشق تو به من ثابت شده٬ ولی نمیدونم کی و کجا و چطوری...". منم از این بابت از خدای مهربون ممنونم. ولی حالا باید اینو به خودم هم ثابت کنم٬ که آیا عشق تو رو با همه چیزش خریدارم یا نه٬ فقط خوبیها و خوشیهاش رو میخوام ؟؟؟ نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد میدونی٬ میخوام در مسیر عشق طوری قدم برداریم که هیچ لغزشی بوجود نیاد و استوار و ثابت قدم بتونیم این مسیر رو تا انتها طی کنیم. دعا کن که از این آزمایش سربلند بیرون بیایم. حضرت علی در یک فراز از دعای کمیل میگه:"خدایا گیرم که من عذاب تو رو تحمل کنم ولی چطور میتونم دوری تو رو تحمل کنم..." ...که محب صادق آن است که پاکباز باشد عشق واقعی اینه. عشق٬ عاشق رو از همه چیز بی نیاز میکنه و تمام و کمال به وجود معشوق وابسته میکنه٬ طوریکه در نهایتِ عشق عاشق در معشوق فنا میشه و دیگه از هم قابل تفکیک نیستند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 بهمن1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
سلام گل قشنگ زندگی من! خسته نباشی! امتحانها رو که پشت سر گذاشتی و الان حتما داری یه نفس راحت میکشی! آرزو میکنم همیشه بعد از هر امتحانی تو زندگی٬ اینطوری خوشحال و سرحال باشی. ولی من... دلم خیلی گرفته٬ دارم دیوونه میشم٬ دیگه طاقت این دوری رو ندارم. شایدم یه جور نگرانی و ترسه٬ از اینکه خدای نکرده کاری یا مشکلی پیش بیاد و نتونیم همدیگه رو ببینیم٬ شایدم... ای کاش تو الان اینجا بودی و به حرفهام گوش میدادی و منو دلداری میدادی... بهرحال دوست دارم هرچه زودتر سه شنبه بیاد و من راه بیفتم برای دیدن تو. انشاءالله هرجا هستی همیشه شاد و سرزنده باشی و هیچ وقت غبار غم رو دلت نشینه. خیلی دوست دارم عزیزم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 2 بهمن1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
نازنینم! عزیزترینم! هر چه زمان بیشتر میگذره٬ عشق من به تو بیشتر و عمیقتر میشه و مطمئنم که تو هم همچین حسی داری و از خدای مهربون ممنونم که دلهامون رو اینقدر به هم نزدیک کرده با اینکه خودمون از هم دوریم... با این همه٬ گذشت زمان اصلا مرهمی بر حال من سوخته دل نیست و هر لحظه دردم را فزونی می بخشد و چه خوش دردیست. خوشا دردی که درمانش تو باشی... یه وقتهایی میشه که خیلی دلم برات تنگ میشه. اون موقع هست که دوست داشتم پیش هم بودیم و در آغوش هم آروم میشدیم. ولی کاری که از دستم بر میاد اینه که بشینم و خاطرات قشنگ با هم بودنمون رو مرور کنم٬ نامه ها و اس ام اس هات رو بخونم٬ تفالی به حافظ بزنم و چند آیه قرآن بخونم تا دلم آروم بگیره. از الان دارم برای دیدنت لحظه شماری میکنم و نمیدونی چه شور و غوغایی تو دلم برپاست. امیدوارم هرچه زودتر بتونیم هم دیگه رو ببینیم و تلخی هجران رو با شیرینی وصال از یاد ببریم. می بوسمت. خیلی دوست دارم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 بهمن1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
« ها علیٌ بشرٌ کَیفَ بَشَر رَبّـه فیهِ تَجَلّـی وَ ظَهـَــر »
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 بهمن1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک بايگاني |
| درباره وبلاگ |
من عاشقم، عاشق بیدل، کسی که میخواد با عشق پاک به یک آدم پاک به اون عشق واقعی برسه...
|
| حرفهاي قشنگ |
| بایگانی نوشته ها |
|
دی 1386 |