![]() |
![]() |
|
| گفته ها و ناگفته های من با او، که تمام زندگیم است |
|
با اومدن سال جدید و همراه با دگرگونی طبیعت یه تحولی هم درون آدم ایجاد میشه که اگه یه کمی بهش دقت کنیم نتایج خیلی خوبی میتونیم ازش بگیریم. بیاید عشقهامون رو تازه کنیم٬ درست مثل روز اول. بیاید دوباره بهم قول بدیم که تا بهار سال دیگه٬ نه.. تا آخر عمر با هم و برای هم می مونیم. بیاد تلاش کنیم تا معنی واقعی عشق رو درک کنیم تا بتونیم به اون عشق واقعی برسیم. از خدا بخوایم که امسال رو برای همه پر از عشق و محبت قرار بده. زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بر افروزی زجام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی « طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن » کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی « سخن در پرده میگویم چو گل از غنچه بیرون آی که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی »
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 اسفند1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
تقدیم به همه شما عزیزان که در این مدت من رو همراهی کردین: « غم و غصهء دوری لحظه های سخت تنهایی اینهمه تلاش و انتظار برای دیدن دوبارهء گل در نوبهار برای دیدن جمال یار همه تمام گشت و رفت دوباره باز٬ آفتاب دمید سیاهی و تباهی و درد هم رمید آسمان ز شوق فریاد میکشد ابرها ز شوق گریه میکنند زمین سرد و خسته را بیدار میکنند درختها شکوفهء امید میزنند پرندگان عشق پرواز میکنند بذر مهربانی و امید را به هرسو می پراکنند سرور و شادمانی بچه ها برای خرید عید چه دیدنیست... » عید نوروز رو پیشاپیش به همه عاشقان تبریک میگم و سالی سرشار از عشق و محبت رو برای همه شما آرزو دارم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 اسفند1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
چه زود گذشت. انگار همین دیروز بود. زمان آشناییمون رو میگم. همین عید سال قبل (هنوز که قبل نشده!) بود که اومدیم خواستگاری. وای چه حالی داشتم. با اینکه قبلش خیلی استرس و هیجان داشتم اما...(پ.ن) الان که یاد موقعیت احساسی خودم رو تو اون روزها می افتم دقیقا همون احساسات دوباره تو قلبم هجوم میاره. خاطره خیلی جالبی بود و چیزی که فکر نکنم تا آخر عمر بتونم فراموشش کنم و نمیخوام که اینطور بشه. آخه کی میتونه مهمترین اتفاق زندگیش رو از یاد ببره؟ کی میتونه زمانی رو که احساساتش کمال رسیده و این توانایی رو پیدا میکنه که بتونه اون رو با یکی دیگه تقسیم کنه یادش بره؟ کی میتونه ورود یک نفر دیگه به حریم شخصی و خصوصی خودش رو که سالها باهاش تنها بوده از یاد ببره؟ کی میتونه ورود یه نفر به قلبش رو که همراه خودش عشق و محبت و مهربونی آورده فراموش کنه؟ من که نمیتونم... دوست دارم که همیشه این صحنه ها جلوی چشمم باشه تا با یاد آوری اینکه چی بودم و چی شدم٬ همیشه عشقم رو تازه نگه دارم. تا بتونم همیشه از کسی که اومد و با خودش عشق رو برای دل من آورد سپاسگذار باشم. خدایا شکر.
پ.ن. اگه بتونم٬ سعی میکنم داستان آشنایی٬ خواستگاری و مراسم عقدمون رو براتون بنویسم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 اسفند1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
چون زلف تو ام جانا در عين پريشاني من خاكم و من گردم من اشكم و من دردم خواهم كه ترا در بر بنشانم و بنشينم اي شاهد افلاكي در مستي و در پاكي در سينه سوزانم مستوري و مهجوري من زمزمه عودم تو زمزمه پردازي از آتش سودايت دارم من و دارد دل دل با من و جان بي تو نسپاري و بسپارم رهی معیری
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 17 اسفند1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
سلام به همه عاشقها! بعد از کنکور که انگار یه بار بزرگی از دوشم برداشته شد٬ وقتی به همسر گلم زنگ زدم تا حال و احوال کنم و ازش بخاطر همه چیز تشکر کنم -هم بخاطر دعاهاش و هم بخاطر روزه هایی که برای موفقیت من نذر کرده بود- گفت که تو این سه هفته دلش خیلی تنگ شده بود اما برای اینکه حواس من پرت نشه و بتونم روی درسهام تمرکز کنم٬ اصلا چیزی نگفته بود. من هم برای اینکه بتونم یه کمی از اینهمه مهربونیها رو جبران کنم شنبه شب راه افتادم و صبح رسیدم پیش نازنینم. خیلی خوشحال شد. منم از اینکه تونستم اون رو خوشحال کنم کلی شادم. با اینکه خیلی کم پیش هم بودیم و من یکشنبه شب راه افتادم و برگشتم تهران ولی اونقدر از با هم بودن -اونم بعد از سه هفته- لذت بردیم که الان سرشار از انرژی و شادابی هستیم٬ اگرچه دلامون باز هم برای هم تنگ شده... خدایا! مثل همیشه از تو یک عشق پاک و مقدس رو برای قلبهامون میخوام که همیشه ما رو سرشار از امید و طراوت نگهداره... باز هم از تو تشکر میکنم گل ناز من٬ بخاطر همه چی... خیلی دوست دارم نازنین
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 اسفند1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
خبر اول اینکه من جمعه بعد از ظهر و شنبه صبح کنکور دارم. از همتون میخوام که برام دعا کنین٬ چون موفقیت در این آزمون برام خیلی مهمه! خبر دوم اینکه عید نزدیکه و کم کم خونه تکونیها داره شروع میشه. منم سعی میکنم یه تغییراتی رو در قیافه وبلاگم بدم. بالاخره هرچی باشه عید هست و سال نو و بهار... خبر آخر اینکه تا دوشنبه نیستم!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 اسفند1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
تقدیم به تو ای شادترین... سر سبزترین...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 اسفند1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
یه وقتهایی یه کارهایی ازم سر میزنه که احساس خیلی بدی بهم میده. اونجاست که وقتی فکر میکنم٬ میبینم که اصلا اون چیزی که نشون میدم٬ یا اونجوری که بقیه من رو میبینن نیستم. اگرچه نسبت به قبل خیلی تلاش کردم که نقاط ضعف خودم رو برطرف کنم -و تا حد زیادی هم موفق بودم- ولی باز هم مواقعی پیش میاد که بر رفتار خودم کنترل کامل ندارم و نتیجه اش هم چیزی جز پشیمانی نیست. از وقتی ازدواج کردم و با همسر نازنینم پیوند عشق بستیم٬ توجه به رفتارهام بیشتر شده و حتی تاثیر منفی ناشی از شتابزدگی در انجام بعضی کارها برام روشنتر شده. طوریکه خیلی راحتتر میتونم نقاط منفی درونم رو ببینم و با اونها مبارزه کنم. و من اینو جز در داشتن یار و شریکی دلسوز و مهربان نمیدونم. از یه طرف او به من در خیلی جاها کمک کرد و میکنه که بتونم نقاط ضعفم رو بشناسم و از یه طرف هم وجود او باعث شده که من حواسم رو بیشتر جمع کنم. و واقعیت ازدواج هم همینه. کامل شدن٬ کامل کردن٬ پوشاندن عیوب٬ یکی شدن و رسیدن به کمال... خدایا نمیدونم چطور باید شکر این نعمت رو بجا بیارم٬ نعمتی که با حضورش و وجودش راه رو برای ادامه مسیر روشن کرد. خدایا شکر. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 اسفند1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
از دیروز صبح که پیام عزیز دلم به دستم رسید حالم عوض شده. آره.. همون شعر رو میگم که توی پست قبلی گذاشتم... همش دارم به اون فکر میکنم. اصلا تمرکز ندارم. با اینکه تلفنی با هم کلی عاشقانه حرف زدیم٬ اما راضیم نکرد. دوست دارم هرچه زودتر ببینمش و با تمام وجود بغلش کنم و تمام احساساتم رو بهش ابراز کنم... نمیدونم چی توی اون شعر بود؟! مثل یه جادو٬ یه طلسم٬ یا شایدم... هر کدوم از اون کلمات انگار یه بار بزرگی از احساس رو به همراه داشتن٬ انگار یه جوری طلسم شده بودن٬ با جادوی عشق... بارها و بارها اون رو خوندم و هربار بازهم تازه تر میشه. و اینجوریه که معجزه عشق رخ میده و من هر روز و هر روز یقینم بیشتر میشه و مطمئن هستم که ریشه های عشق توی قلب من داره پایین تر و پایین تر میره و خودش رو مستحکم تر میکنه. و این رو فقط مدیون گل شاداب زندگیم هستم... تنها واژه ای که میتونه احساساتم رو در قالب جمله بیان کنه فقط اینه: دوستت دارم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 اسفند1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
اینو امروز عزیز مهربونم برام فرستاد: « تو فکر یه سقفم یه سقف بی روزن سقفی برای عشق برای تو با من سقفی اندازه قلب من و تو واسه لمس تپش دلواپسی برای حس لطیف لحظه ها واسه پیچیدن بوی اطلسی زیر این سقف با تو از گل٬ از شب و ستاره میگم از تو و از خواستن تو میگم و دوباره میگم...»
من بهش میگم: من برات خونه میشم دستامو باز میکنم٬ سقف میشم "زیر این سقف با تو از گل٬ از شب و ستاره میگم" قلبمو پهن میکنم به زیر پات "از تو و از خواستن تو میگم و دوباره میگم" میکارم تو باغچه بزرگ و سبز خونمون همه گلهای زیبا و قشنگ دنیا رو تا تو لحظه های مبهم دلواپسی پر بشه فضا ز بوی اطلسی...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 اسفند1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
یکی دو روز آخر هفته خیلی سخت گذشت٬ تا حدی هم بد! وقتی کار نداشته باشی و مجبور باشی توی خونه بمونی یه جوری وقتت رو تلف کنی بدون اینکه بک نفر باشه که حرفت رو بفهمه و درکت کنه و تو دوستش داشته باشی و بهش عشق بورزی و در کنار هم همه کارهای خونه و بیرون رو با هم انجام بدی و لذت ببری٬ خیلی سخته. این وقتها دیگه تماشای تلویزیون و خوندن کتاب و پیاده روی توی پارک و دیدن مغازه ها و ... اصلا هیچ تغییری در من ایجاد نمیکنه. اینجاهاست که واقعا آدم احساس میکنه که چقدر ضعیفه. وقتی به یکی دل می بندی و اون میشه جزئی از وجودت -نه... همه وجودت٬ همه زندگیت- دیگه بدون اون هیچ لطفی نداره. دیروز غروب به سفارش گل قشنگم٬ با چندتا از دوستان رفته بودیم بیرون تا شاید تنوعی بشه و از این بی حوصلگی در بیام و شاید دلتنگیم رو بتونم راحتتر تحمل کنم٬ اما تو این مدتی که بیرون بودیم من هر جا که زوجهای جوون رو میدیدم که با همدیگه هستن و دوش به دوش هم و دست در دست هم دارن میرن٬ جای خالی تو رو کنارم خیلی بیشتر از قبل احساس میکردم. از خدا خواستم که صبر من رو برای تحمل این دوران سخت بیشتر کنه٬ چون میدونم که راه دیگه ای نیست و باید زمان بگذره تا ما دوباره به هم برسیم... میدونم برای تو هم سخته٬ از حرفها و صحبتهات مشخصه٬ گرچه سعی میکنی خیلی بروز ندی و معمولا این چیزها رو بخاطر من مخفی میکنی تا من کمتر ناراحت بشم٬ ولی چه کنم که تحمل من همینقدره! خیلی دوست دارم گل شاداب زندگی من... دوست دارم همیشه شاد و خندان ببینمت...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 اسفند1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
از این به بعد هفته ای یکی دوبار بیشتر نمیتونم مطلب بنویسم. (به دلیل مسائل امنیتی ولی از حال امروزم بگم: خیلی دلم گرفته٬ نه اینکه ناراحت باشم نه... دلتنگم دلتنگ یار نازنینم دلتنگ اون خنده های ناز و شیرینم دلتنگ اون دستهای گرم و مهربونم دلتنگم برای گرفتن دستهای همدیگه دلتنگم برای صحبتهای یواشکی تو نیمه های شب دلتنگم برای آرامشی که حاصل در آغوش گرفتنت هست دلتنگم برای تو برای تو که تموم زندگیم هستی٬ تموم وجودم تویی که در این مدت بیماری برام اونقدر دعا کردی که خیلی زودتر از انتظار خوب شدم تویی که پاکی مثل فرشته های آسمون تویی که زیباترینی٬ بهترینی٬ عزیزترینی... برای گرفتن دستهای لطیفت تو دستتام دلتنگم برای نگاه کردن به چشمای زیبات که ازشون حیا و عفت میباره دلتنگم برای اون سکوتی که همه حرفهامون رو توش میزنیم دلتنگم دلتنگم برای تو تویی که من رو از خودپرستی نجات دادی تویی که یه دنیای دیگه رو به من نشون دادی تویی که هدیه خدایی برای من تویی که خدا فقط یکی آفریده برای من و تویی که من خیلی دوستت دارم... دلم خیلی برات تنگ شده...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 اسفند1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
چند بیت شعر هست که دوست دارم اینجا بنویسم. اینها رو تو موقعیتهای مختلف با احساسات مختلف گفتم. بعضیهاش هم در جواب اظهار لطف عزیز نازنیم هست. و به قول حافظ: «میان عاشق و معشوق فرق بسیار است / چو یار ناز نماید شما نیاز کنید» عاشق دلسوخته غیر تو حرفی نگفت خون دل از دیده ریخت در دل شبها نخفت
شاید از قصه تو چشم سرم خواب رود لیکن از یاد توام چشم دلم بیدار است
مهتاب که روشنگر شبهای خموش است زیبایی خود عاریه از روی تو دارد
محبتت چنان به جان و دل منزل کرد که گر برون شود از سینه جان نیز در رود
اگر این جسم زمینی٬ قفس تنگ نبود جانم هر لحظه به شوق تو شود بال زنان
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 اسفند1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
دیروز خونه موندم تا استراحت کنم٬ برای همین نتونستم مطلبی بنویسم. امروز اومدم با یک اعتراف که به همه اعلام کنم: هر بار که بعد از دیدن همدیگه از هم جدا میشیم٬ احساسات من با دفعه قبل خیلی تفاوت میکنه. احساس نیاز بیشتری به تو میکنم. همش می خوام دوباره تو رو ببینم. هر روز که میگذره انگار یکماه گذشته و شوق دیدار دوباره تو در من شعله ور تر میشه. این دفعه هم با بقیه دفعات متفاوت بود. مخصوصا که سرماخوردگی هم عاملی شده بود که به وجودت و حضورت بیشتر احساس نیاز کنم. نمی دونم چرا؟! ولی بعد از تماسهای تلفنیمون تو این چند روز٬ همش دوست داشتم دوباره شماره تو رو بگیرم و صدای گرم و مهربونت رو بشنوم٬ انگار اصلا سیر نمیشم. وقتی فکر میکنم دیدار بعدی ما میره تا عید نوروز٬ یه غم بزرگی میشینه روی دلم و بغض گلوم رو میگیره ولی با این وعده که در تعطیلات عید حدود دو هفته با هم هستیم سختی این دوری رو کم میکنه. حالا دیگه مطمئن هستم که بدون تو نمیتونم ادامه بدم و اگه تو نباشی من هم نیستم... حالا دیگه مطمئن هستم که دیوونه تو شدم٬ بدون چون و چرا... حالا دیگه مطمئن هستم که عشقی که تو دلهای ما خونه کرده ما رو از هر گزندی محافظت میکنه و «آنچه هرگز نتوان دید جدایی باشد...».
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 اسفند1384 توسط عاشق بیدل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک بايگاني |
| درباره وبلاگ |
من عاشقم، عاشق بیدل، کسی که میخواد با عشق پاک به یک آدم پاک به اون عشق واقعی برسه...
|
| حرفهاي قشنگ |
| بایگانی نوشته ها |
|
دی 1386 |