تبليغاتX
برای همسرم... عشق پاک و مقدس من!
گفته ها و ناگفته های من با او، که تمام زندگیم است
 

یکسال گذشت...

وقتی داری فکر میکنی که سال آینده رو چطور بگذرونی تنت میلرزه و میگی: وای! چقدر طولانی! چطور باید برنامه ریزی کنم؟ چکارهایی باید انجام بدم؟ و هزارتا طرح و نقشه دیگه...

اما وقتی موعد یکسال به ژایان میرسه و یکدفعه به پشت سرت نگاه میکنی٬ میبینی که ای وای به همین راحتی یکسال گذشت٬ چقدر زود! اصلا نفهمیدم چطوری گذشت...

اگه درست برنامه ریزی کرده باشی و از وقتت درست استفاده کرده باشی و قدر فرصتها رو دونسته باشی کمتر نگرانی٬ اما اگه خدای نکرده این یکسال رو با فکر و خیال گذرونده باشی و از موقعیتها درست بهره نبرده باشی٬ اون موقع هست که افسوس میخوری -البته اگه به فکر خودت و آینده ات باشی- و میزنی پشت دستت که ای دریغ... انگار همین دیروز بود...

دومین روز از دومین ماه فصل بهار امسال روزی هست که پیوند مقدس ما٬ عشق پاک ما٬ دوست داشتنهای بی دریغ ما٬ زندگی جدید ما و گذشتها و فداریکاریها ما بخاطر همدیگه یکساله شد!

خدا رو شکر. تو این یکسال خیلی چیزها یاد گرفتیم٬ رشد کردیم و واقعا میتونم بگم که تو این یکسال به اندازه یکسال بزرگتر شدیم. تو این مدت با کمک هم تونستیم خودمون رو بهتر بشناسیم٬ به ضعفهای همدیگه پی ببریم و اونها رو بپوشونیم و برای اصلاحشون تلاش کنیم و نقاط قوت همدیگه رو هم تقویت کنیم.

سعی کردیم عاشق باشیم و عاشق بمونیم و هر روز همدیگه رو از روز قبل بیشتر دوست داشته باشیم.

خب٬ درسته همش شادی و خوشی نبود٬ سختیها و مشکلات و ناراحتیها هم گهگاهی به سراغمون اومدن٬ اما تونستیم با کمک هم و با نیروی عشق جلوی همه مشکلات بایستیم و ناراحتیها رو به شادی تبدیل کنیم.

عزیزم ازت ممنونم بخاطر خوب بودنت٬ بخاطر بزرگواریت٬ بخاطر مهربونیت و بخاطر اینکه منو با همه بدیهام تحمل کردی و منو تو هیچ شرایطی تنها نذاشتی. و ازت میخوام که منو ببخشی اگه تو این مدت ناراحتت کردم و رنجوندمت و تو میدونی که من تحت هیچ شرایطی دلم نمیخوام تو رو ناراحت کنم چون ناراحتیه تو یعنی ناراحتی و دل شکستن من ولی اونها رو بذار به حساب جوونی و کم تجربگی.

ما هنوز در شروع راهیم٬ بیا بهم قول بدیم -همونطور که بارها قول دادیم- برای همیشه با هم و برای هم بمونیم و برای همدیگه از هیچ چیزی که متعلق به خودمونه دریغ نکنیم که الان ما دیگه دو نفر نیستیم بلکه یک نفریم...

خدایا عشقی که تو در قلبهامون گذاشتی و باعث نزدیکتر شدن ما شد رو هر روز قویتر کن و این عشق رو به عشق به ذات پاک خودت متصل کن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385   توسط عاشق بیدل
 

کـاش میشد اشک را تهدید کرد

مدت لـبـخنــــد را تمـــدید کــــرد

کــاش میشد از میان لحظه هــا

لــحظه دیـــــدار را نزدیک کــــرد

خیلی دلم برات تنگ شده عزیز دلم. برای دیدارت لحظه شماری میکنم.

الان بیشتر از هر وقت دیگه احساس نیاز میکنم. دلم برای نوازشهای صمیمانت تنگ شده٬ دلم برای اون نگاه های شیرینت تنگ شده٬ دلم برای صدای دل نشینت تنگ شده...

آره دلم تنگه...

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 فروردین1385   توسط عاشق بیدل
 

هیچ چی بدتر از این نمیشه که قول و قرار بذاری همدیگر رو ببینیم ولی یه دفعه یه کار غیر منتظره پیش بیاد و همه برنامه ها بهم بریزه...

درست مثل این دفعه که قرار دیدار رو برای آخر هفته گذاشته بودیم که با احتساب تعطیلی هفته بعد حدود ۴ روز میشد  -و من چقدر خوشحال بودم و سرحال- اما کاری برای من پیش اومد که...

دیروز غروب اونقدر حالم گرفته بود و ناراحت شده بودم که داشت گریه ام میگرفت. با اینکه صبحش با هم صحبت کرده بودیم ولی دلم طاقت نیاورد و دوباره بهش زنگ زدم. وقتی جریان رو براش توضیح دادم کلی من رو دلداری داد و باعث شد که تحمل این غصه برام آسونتر بشه و راحتتر بتونم انتظار بکشم تا زمان دیدار.

آره... آدم وقتی به چیزی یا کسی دل میبنده و وابسته میشه دیگه دل کندن ازش سخته٬ دور بودن از ش سخته٬ ندیدنش سخته... واین یه ضعف خیلی بزرگ آدمهاست و برای همین هم تا یکی رو پیدا نکنی که حرفت رو بفهمه و بتونی باهاش درد دل کنی آروم و قرار نداری.

خدایا ازت ممنونم که یه فرشته رو برام فرستادی تا من از تنهایی در بیام. این لیاقت رو به من بده تا بتونم خوشبختش کنم که رضایت تو هم در همینه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1385   توسط عاشق بیدل
 

سلام.

دو هفته تعطیلی هم تموم شد و دوباره روز از نو٬ روزی از نو.

همه با هم بودنها تموم شدو دوباره روز از نو و غم و غصه تنهایی و دوری و جدایی...

نمیخوام با گفتن اینها ناراحتت کنم ولی یادته که آخرین روز بهت گفتم که این ایام خوش گذشت ولی نه خیلی٬ نه اونطور که من دوست داشتم. آخه همش یا مهمون بودیم یا تو خونه به مامانا و باباها داشتیم کمک میکردیم٬ از طرفی هم هوا ابری بود و بارونی و برای همین هم فرصت زیادی برای با هم بودن و بیرون رفتن و ... نداشتیم.

حالا که از هم دور افتادیم و دیگه از لذت در کنار هم بودن برخوردار نیستیم و غم دوری روی قلبم پا گذاشته٬ قدر اون لحظت رو درک میکنم. لحظه هایی که الان دیگه دست نیافتنی هستن.

لحظه در آغوش گرفتنت با تمام وجود٬ لحظه های نوازش کردنت٬ لحظه بوسیدن لبهای قشنگت و لحظه نگاه های عاشقانه زیر چشمی وقتی تو جمع مهمونها نشستیم و یه لبخند یواشکی...

دلم برای همه اینها تنگ شده و برای تو.. برای خود تو... برای حضور نازنینت که من بهش محتاجم و نیازمند... برای وجود پاک و مقدست که منو از همه زشتیها و پلیدیهای دنیایی جدا میکنه و به اوج میبره.

خیلی دلم برات تنگ شده عزیزم٬ تو این یکسال روابطمون هروقت از هم جدا شدیم یه چیزی تو دلم سنگینی میکرد و میکنه حتی اگه برای چند ساعت از هم دور میشدیم٬ الان هم دقیقا همونطوری شدم. میدونم این سنگینی جز با دیدن تو و بودن با تو از بین نمیره. دلم میخواد هرچه زودتر همدیگر رو دوباره ببینیم و همه این دلتنگیها و غصه ها به پایان برسه.

خیلی دوست دارم گل شاداب زندگی من٬ تو تمام زندگی منی و من بدون تو دیگه نیستم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1385   توسط عاشق بیدل
 

سلام عاشقا!!!

با تشکر از همه دوستانی که تو این مدت به یاد من بودن و نظر دادن. فقط همین قدر بگم که الان کنار همسر عزیزم قشنگترین روزهای زندگی مشترکمون رو میگذرونم.

خیلی خوشحالم و احساس میکنم که در کنار عشق نازنینم خوشحالترین و خوشبختترین آدم روی زمینم. خدایا شکرت.

 

 عید همه مبارک

 

برای همتون سالی پر برکت و شاد و پر از عشق رو از خدای مهربون میخوام

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 فروردین1385   توسط عاشق بیدل
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
بايگاني


درباره وبلاگ
من عاشقم، عاشق بیدل، کسی که میخواد با عشق پاک به یک آدم پاک به اون عشق واقعی برسه...

حرفهاي قشنگ
دوستان خوب

لینکستان عاشقان
فرشته کوچولو
یک عشق مقدس
دو همنفس
مسافر راهی
قند پارسی
عاشقانه (مطالب عاشقانه)
عشق حاجی
شعرهای شاعر بی شعر
عطر شقایق
13 خط برای زندگی
نقطه سر خط!
ساعت پنج عصر...
غیر تو که دوری از من...
ترانه عشق
آرزومه... (ساقی)
آوای درون

بایگانی نوشته ها

دی 1386
فروردین 1386
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384