تبليغاتX
برای همسرم... عشق پاک و مقدس من!
گفته ها و ناگفته های من با او، که تمام زندگیم است
 

خــــدایـا عاشقان را با غــــم عشق آشنا کن

ز غــمهای دگـــــر غیـر از غم عشقت رها کن

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من جـــانا به عهد خود وفـا کن

 

چند روزیه که دلم گرفته٬ احساس خیلی بدی دارم... حتی رو کارم هم تاثیر گذاشته...

تو این مدت هم نتونستم با همسر عزیزم اونطور که شایسته اش هست صحبت کنم٬ و این منو بیشتر کلافه کرده.

خدایا ازت کمک میخوام... خودت گفتی که اگه منو با دل صدا کنید اجابتتون میکنم... منم از ته دل صدات میکنم٬ میخوام که به حرمت عشقی که تو دل ما قرار دادی و این پیوند رو آسمونی کردی٬ کمکم کنی تا از خودپرستی و هوای نفس نجات پیدا کنم و عشقم رو بدون منت نثار کنم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385   توسط عاشق بیدل
 

دیدار این دفعه ما با دفعات قبل خیلی فرق داشت.

این بار ما با هم در یک جشن شرکت کردیم... جشن ازدواج دانشجویی. گرچه خیلی شبیه مراسم جشن عروسی رسمی نبود اما تمرین خوبی بود!

محلی که جشن برگزار میشد یه سالن مخصوص مجالس عروسی داشت که رفتیم اونجا و کلی عکس گرفتیم...

موقع خداحافظی اونقدر دلم گرفته بود که دوست داشتم بزنم زیر گریه و یه دل سیر گریه کنم... نمیدونم چرا! جدایی این دفعه ما خیلی با دفعات قبل فرق میکرد. اصلا دلم نمیخواست برگردم، اونقدر به وجود نازنینش عادت کردم و خو گرفتم که جدایی و دوری برام مثل زهر شده...

بعد از خداحافظی رفتم ترمینال، اما تا یکی دو ساعت دیگه هیچ بلیطی نبود و این غصه هم اضافه شد بر بقیه غمهای تو دلم.

فکر کردم بهتره زنگ بزنم به عزیزم و باهاش صحبت کنم که دلم باز شه، اما وقتی فهمید بلیطم برای یکساعت بعد هست سریع خودش رو رسوند به ترمینال...

اون چند دقیقه که با هم بودیم شاید بهتر و شیرینتر و لذتبخشتر از دو روز قبل بود و فکر میکنم اگه نمیومد و من باهاش درد دل نمیکردم و غصه هام رو باهاش در میون نمیذاشتم و اونم من رو دلداری نمیداد، حتما یه مشکلی برام پیش میومد، چون واقعا احساس میکردم اونقدر ضعیف شدم که دیگه تحمل هیچ غم و غصه ای رو ندارم.

وقتی راه افتادم با خودم فکر کردم که یه دوست خوب و صمیمی تو این لحظات چقدر میتونه موثر باشه، حالا اگه اون دوست صمیمی تمام عشقم هم باشه که دیگه...

فکر نمیکنم تاحالا اینقدر به یک نفر محتاج شده باشم طوریکه بدون اون دنیا برام هیچ رنگی نداشته باشه! اما حالا خیلی خوشحالم که با کسی پیمان زندگی بستم که بهترین دوست من هست و از همه مهمتر اونقدر پاک و خدایی هست که با دیدنش، شنیدن صداش یا حتی فکر کردن به اون آروم آروم میشم...


خدایا شکر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1385   توسط عاشق بیدل
 

آخر هفته رو رفته بودم برای دیدن عزیزترینم٬ تمام عشقم٬ همسر مهربونم!

خیلی خوش گذشت...

خدا رو شکر هرچی زمان بیشتر سپری میشه عشق و علاقه ما به هم ریشه دارتر میشه٬ طوریکه هربار بعد از چند هفته که همدیگر رو میبینیم اونقدر از دیدن هم خوشحال میشیم و لذت میبریم که حاضر نیستیم اون رو با هیچ چیز دیگه ای عوض کنیم.

ای دل مباش یکدم خالی ز عشق و مستی
وانگه برو که رستی از نیستی و هستی

گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو
هر فبله ای که بینی بهتر ز خودپرستی


در هر بار دیدن٬ لذت باهم بودن و برای هم بودن رو بیشتر درک میکنیم و جدایی واقعا سختتر میشه. ایندفعه با اینکه همش یک روز و نصفی باهم بودیم و من هم خستگی راه باهام بود ولی با دیدنش همه چیز یادم رفت و کلی انرژی گرفتم...

نمیدونم دلیلش چیه؟! شناخت بیشتره؟... درک متقابل عمیقتره؟... هرجی که هست وابستگی ما و احساس نیاز ما به همدیگه هر روز بیشتر و بیشتر میشه و این برای هر دومون خیلی جالبه و بارها نشستیم و با هم روی این مساله و نزدیکی احساساتمون صحبت کردیم.

جالبتر اینکه هربار که همدیگه رو میبینیم هرچند هم کوتاه باشه خیلی بیشتر از دفعه قبلی خوش میگذره! و این ما رو امیدوار میکنه به آینده و اینکه اگه روابطمون در همین سطح باشه و البته تلاش کنیم که سطحش رو ارتقا بدیم٬ آنچه هرگز نتوان دید جدایی باشد... حتی کوچکترین دلخوری هم پیش نمیاد و با همدیگه بهترین زندگی رو میسازیم و مطمئن هستم که خدای مهربون به هردوی ما کمک میکنه تا در مسیر درستی قدم بذاریم و با هم به تکامل و سعادت برسیم...

دل داده ام به یاری شوخی کشی نگاری
مرضیة السجایا محمودة الخصائل

از آب دیده صد ره طوفان نوح دیدم
وز لوح سینه نقشت هرگز نگشت زایل

نازنینم٬ گل من! با تمام وجودم دوستت دارم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385   توسط عاشق بیدل
 

چند روزیه که سرم شلوغه، خیلی هم حوصله برای نوشتن مطلب جدید ندارم.

دلم تنگ شده برای عزیزم... اگه ببینمش حتما انرژی میگیرم و میتونم دوباره بنویسم، بنویسم از عشق و وفا، از صمیمیت و صفا و یکرنگی، از گذشت و فداکاری و ...

عزیزم! میدونی؟! تو این چند روز یه چیزی فکرم رو خیلی مشغول کرده و یک لحظه هم از سرم بیرون نمیره و اینه که: من خوشبخت ترین آدم دنیا هستم چون همسری به پاکی و مهربونی و بزرگواری تو دارم!

خدایا شکرت...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1385   توسط عاشق بیدل
 

عشق، عاشقی٬ عاشق٬ معشوق و ... اینها همه واژه های مقدسی هستند که متاسفانه بیشتر وقتها درست استفاده نمیشن و هر جایی و از دهن هر کسی جاری میشن.

عشق رازی هست تو دلهای عاشق و معشوق که اونها رو زنده نگه میداره حتی اگه از هم دور باشن.

عشق نیرویی هست که امید میده و انتظار رو آسون میکنه.

معنای عشق رو فقط عاشق و معشوق میفهمند و بس و تا وقتی یکی از اونها نشده باشی حرف زدن و نظر دادن در مورد عشق بیفایده هست.

عشق یه دنیای دیگه هست که برای ورود به اون باید لیاقت داشت. برای شروع این زندگی جدید باید از همه داشته ها و تعلقات گذشت. باید انسان دیگه ای شد. باید ایثار و فداکاری رو آموخت٬ باید فنا شدن رو آموخت٬ باید از خود گذشتن رو فراگرفت٬ باید یکرنگ شد٬ باید یکی شد...

و این سر فصل عاشقیست...

تا چند وقت پیش خیلی راحت به خودم میگفتم عاشق! و فکر میکردم عشق تمام وجودم رو فراگرفته... اما چند جا اتفاقاتی افتاد که من رو به فکر وا داشت...

با خودم فکر کردم و دیدم که اگر عاشق هستم پس چرا هنوز خود خواهم؟! چرا بعضی وقتها که معشوق از من چیزی میخواد -اونم نه برای خودش که بخاطر من- من ناراحت میشم؟! مگه رابطه عاشق و معشوق نباید اینطوری باشه:

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طــریقت مـــا کـافـریست رنجــیدن

چرا بعضی وقتها اون حس سلطه طلبی درونم آشکار میشه و میخوام همه چی مال خودم باشه؟! حتی عشق و معشوق؟! اگه عاشقم چرا اونقدر که باید تغییر نکردم؟! و اگه عاشقم چرا همه وجودم به فرمان معشوق نیست؟! اصلا من لیاقت عاشق بودن رو دارم؟!

خیلی سخته... نه؟!

وقتی خوب فکر کردم دیدم ما آدمها هممون لیاقت عاشق شدن و عاشق بودن رو داریم اما این خودمونیم که نمیذاریم پرده ها کنار برن و نور حقیقت و عشق به قلبمون بتابه

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخــیز

باید تلاش کرد و جنگید. باید تلاش کرد برای تغییر و جنگید با "خود" درون.

خدایا کمکمون کن تا راهی رو که ما رو به کمال و عشق واقعی و زندگی ابدی میرسونه پیدا کنیم و این توان رو به ما بده که این راه رو طی کنیم و به مقصد برسیم تا معنای عشق رو درک کنیم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1385   توسط عاشق بیدل

 

این شعر بسیار قشنگ رو از وبلاگ «آوای درون» زهرا خانم گرفتم:

 

اگر تو نبودی کدام واژه مرا تا عروج می برد؟

اگر تو نبودی سلام را که به لبخند پاسخش می داد؟

نگاه منتظرم راه بر نگاه که می بست؟

از پشت پنجره چشمان من را که می جست؟

اگر تو نبودی کدام واژه به لبهای من گره می خورد؟

سرای خاطره ام راز دار که می بود؟

اگر تو نبودی دلم هوای که میکرد؟

سفر به یاد که آغاز میشد؟

اگر تو نبودی فضای خاطره ام عطر یاد که را داشت؟

کدام شرم نجیبانه آتشم میزد؟

کدام بغض غریبانه گریه سرمیداد؟

اگر تو نبودی به شوق که آغاز میتوانستم؟

به کوی که پرواز میتوانستم ؟

تو را به جان سپیده تورا به سوسن و شبنم

تو را به بارش باران تورا به آبی دریا

تو را به جان شقایق تو را به لاله ی تب دار

تورا به لحظه ی دیدار تو را به هق هق آرام و بی صدا سوگند

بمان...

بمان که گر تو بمانی بهار خواهد ماند

بمان که گر تو بمانی هزار خواهد خواند

بمان بهانه بودن... بمان دلیل سرودن... بمان امید شکفتن

که گر تو بمانی دوباره خواهم ماند

دوباره خواهم خواند

برای باور فردا شبانه خواهم راند

بمان که من به شوق بودن با تو

به آفتاب روشن فردا سلام خواهم کرد...

بمان که گر تو بمانی امید خواهد ماند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1385   توسط عاشق بیدل
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
بايگاني


درباره وبلاگ
من عاشقم، عاشق بیدل، کسی که میخواد با عشق پاک به یک آدم پاک به اون عشق واقعی برسه...

حرفهاي قشنگ
دوستان خوب

لینکستان عاشقان
فرشته کوچولو
یک عشق مقدس
دو همنفس
مسافر راهی
قند پارسی
عاشقانه (مطالب عاشقانه)
عشق حاجی
شعرهای شاعر بی شعر
عطر شقایق
13 خط برای زندگی
نقطه سر خط!
ساعت پنج عصر...
غیر تو که دوری از من...
ترانه عشق
آرزومه... (ساقی)
آوای درون

بایگانی نوشته ها

دی 1386
فروردین 1386
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384